قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
آتشم در خرمن خاشاک شور و شر زدم
صفحۀ دل را به تار راستی مسطر زدم
زین گلستان تا گلی از عجز من بر سر زدم
در بساط بی نیازی تکیه بر بستر زدم
آسمان را پست دیدم خیمه بالاتر زدم
در پند ناصحان را من به گوش آویختم
تن ز نخوت تاج بر سر داشت خاکش بیختم
خاطر از تشویش دل زد گه به غم آمیختم
دل ز داغ آزرده خاطر بود، خونش ریختم
سینه از ناخن شکایت داشت بر خنجر زدم
تا محبت در دلم نفزود جسمم جان نیافت
تا نشد نبضم جوان اصلاً سر و سامان نیافت
سعی تا در کار نامد بطن خالی نان نیافت
هیچکس بی خدمتی ره بر در سلطان نیافت
صد هما را بال دادم تا پری بر سر زدم
قهار ذوقی
2 امتیاز + / 0 امتیاز - 1397/03/23 - 15:35 در کلک خیال خارج از ایران