قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
گروه اشعار و ادبیات کلک خیال:
درود به تمامی شما سروران که دل به سرافرازی ایران و ایرانی بسته اید.
بسیار امید دارم که این فضای صمیمی و ادیبانه دریچه ای باشد به آسمان درخشان ادب و فرهنگ ایران بزرگ

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

شعر وادبیات

گروه عمومی · 119 کاربر · 1265 پست
امین زند
امین زند
شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم


از چاک گریبان به دلی راه نکردیم
کار عجبی داشت جنون آه نکردیم
دل تیره شد آخر ز هوایی ‌که به سر داشت
این آینه را از نفس آگاه نکردیم
فرصت‌شمری‌های نفس بال امل زد
پرواز شد آن رشته که کوتاه نکردیم
هر چند به صد رنگ دمیدیم درین باغ
پرواز طرب جز به پر کاه نکردیم
چون شمع ‌که از خویش رود سر به ‌گریبان
نقش قدمی نیست که ما چاه نکردیم
صد دشت به هر کوچه دویدیم و لیکن
خاکی به سر از دوری آن راه نکردیم
ماندیم هوس شیفتهٔ کثرت موهوم
از گرد سپه رو به سوی شاه نکردیم
در وصل ز محرومی دیدار مپرسید
شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم
ادامه ...
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
نگار کارگرفرد
نگار کارگرفرد
آوای دگر سرکن خنیاگر جانانه

با کلک نکیسایی در این شب عیدانه


ای شاعر افسونگر، رقص قلمی باید

با چرخش یلدایی، زیبنده و رندانه


پرکن قدح مینا، از دانه ی گلنارین

در این شبِ بیداری، مستانه ی مستانه


گل ریز و گل افشان کن، هنگامه ی یلدا شد

شهدخت فلک آید، با ناز و خرامانه


بر قامت رعنایش، شولای سپید دی

بر بافه ی گیسویش، فیروزه و دردانه


بر تخت نشانیدش، اندوه ستانیدش

جامی ز انارش ده، یا گندم و شهدانه


هنگامه دیگان شد، خورشید نمایان شد

از باده ی زرینش، گیتی همه میخانه


در این شب عیدانه هم باور باران شو

دستان تهی جوید احسان کریمانه


عرض ادبی باید بر خواجه ی شیرازی

امشب غزل حافظ، دردانه ی هر خانه


یلدا شد و پیران را واگویه ی صد قصه

رازی ز دل تاریخ، ایهام یک افسانه


جاوید بماند این، آیین اساطیری

در بدرقه ی پاییز، آغاز زمستانه


آرزو رحیمی
------
یلداتون همایون
این شعری که ارسال کردم منتخب کانون شعر ایران هست از اشعار یلدا و بین 5 هزار شرکت کننده
ادامه ...
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم
معصوم
معصوم
سلام
چهار چیز شد آیین مردم هنری
که مردم هنری زین چهار چیز نیست بری

یکی سخاوت طبعی که دسترس باشد
 به نیک نامی آنرا ببخشی و بخوری

دو دیگر آنکه دل دوستان نیازاری         
که دوست آینه باشد چو اندرو نگری

سه دیگر آنکه زبانرا بوقت بد گفتن       
نگاه داری تا وقت عذر غم نخوری

چهارم آنکه کسی کو بجای تو بد کرد     
چو عذر خواهد نام گناء او نبری
ادامه ...
دوستدار زیبایی های خدای خوبم
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل
" فریبِ اعتباراتست بیدل مانع وصلت
غبارِ نیستی شو خاک در چشم جدایی کن " ( بیدل )
" فریبِ اعتبارات " چیزی جز توهمات نفسانی نیست؛ این توهماتِ نفسانی ( فریبِ اعتبارات ) سبب می‌‍شود تا انسان در محدوده‌ی هستی مادی گیر مانده و از هستی معنوی ببُرّد.
از سوی دیگر این فریبِ اعتباراتِ توهمی، مانعی در برابر وصل به معشوق ( مطلوب ) می‌گردد. پس برای آن که از این توهمات نفسانی ( فریبِ اعتباراتِ وهمی ) انسان نجات یابد، باید غبارِ نیستی شود تا بتواند خاکی در چشمِ جدایی - که در واقع مانع وصل میانِ او و مطلوبش است- افگند؛ یعنی چشم جدایی را کور کند.
"غبارِ نیستی" به معنای بریدن از " انانیت" و خودخواهی است که، از فرطِ توهماتِ نفسانی ( فریبِ اعتبارات ) در وجودِ انسان شکل می‌گیرد.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
مروز با بیدل
" گاه آهم می‌ربُاید، گاه اشکم می‌بَرَد
نقدِ من یک مشت خاک و این همه سیلاب‌ها " (بیدل)
" آه " و" اشک "، دو نمادی از میزانِ گسترده‌ی رنجِ آدمی در زنده‌گی اند که در لحظاتِ یأس، تنهایی و اندوه به انسان دست می‌دهند.
نیای معانی (بیدل) با توجه به این مسأله، شَکوه‌ی شاعرانه‌ای سر می‌دهد که: از فرطِ ناهنجاری های روزگار، گاهی آه سُراغ انسان می‌آید و گاهی هم اشک؛ در حالی که آدمی، چیزی جز یک مشت خاک بردامنِ هستی نیست، و در برابر این سیلاب‌ها؛ یعنی"اشک و آه" موجودی‌ست که هردم از خود رَبوده می‌شود؛ یعنی این سیلاب‌ها( آه و اشک) شادکامی هایش را از او می‌گیرد.
"یک مشت خاک" هم اشاره به سرشتِ خاکی و کنایتن عجزِ انسان در برابرِ مصایبِ بزرگ است که بر او وارد می‌شود و از اثر آن، " آه " و " اشک " گریبان‌گیر انسان می‌گردد.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
نگار کارگرفرد
نگار کارگرفرد
عرض سلام و وقت بخیر خدمت دوستان عزیز و هنرمندم
باعرض پوزش از غیبت طولانی مدت بنده... درگیر پروژه های دانشگاهوو کنکور ارشد بودم
امیددارم که گروه همچون سابق فعالیت های زیادی داشته باشه و از تمامی شما عزیزانم دعوت به همکاری میکنم
برای پیشرفت ادب و فرهنگ ایران بزرگ
آدینه ی زیبایی را برایتتان آرزومندم
نگار کارگرفرد
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم
امین زند
امین زند
در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه
مولوی
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
یغما
یغما
حضرت مولانا می فرماید :
هست مطلق کارساز نیستیست
کارگاه هست‌کن جز نیست چیست
بر نوشته هیچ بنویسد کسی
یا نهاله کارد اندر مغرسی
کاغذی جوید که آن بنوشته نیست
تخم کارد موضعی که کشته نیست
تو برادر موضع ناکشته باش
کاغذ اسپید نابنوشته باش
تا مشرف گردی از نون والقلم
تا بکارد در تو تخم آن ذوالکرم
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود- ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15