قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
گروه اشعار و ادبیات کلک خیال:
درود به تمامی شما سروران که دل به سرافرازی ایران و ایرانی بسته اید.
بسیار امید دارم که این فضای صمیمی و ادیبانه دریچه ای باشد به آسمان درخشان ادب و فرهنگ ایران بزرگ

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

شعر وادبیات

گروه عمومی · 120 کاربر · 1266 پست
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل:
"مصرعِ فكرِ بلندِ بيدلم"؛ امّا چه سود
بي‌دماغي‌هاي فُرصت، نارسايم بسته است"(بیدل)
يكي از رويكردهاي توجه مخاطبان به شعر بيدل، شكوه‌ی شاعرانه‌ی شاعر از روزگار و بازتاب نگرش نوستالژيك (حسرتبار) در شعر است.
شكوه از روزگار، باتوجه به این‌كه يك رويكرد تازه و نگاه متفاوت در حوزه‌ی شعر فارسي نيست؛ اما ويژه‌گي ديد بيدل در قرائت و دريافت اجتماعي اين مسأله از روزگار، ويژه‌ی خودش است؛ نا سپاسي روزگار و جهلِ حاكم بر محيط (بي دماغي هاي فرصت) و نا رسابستن "مصرعِ فكرِ بلندِ بيدل"؛ از شمار مواردي‌ست كه ظرفيت معنايي آن، به يك رويكرد نوستالژيك جمعي مربوط است؛‌از اين رو شعر بيدل، افزون بر بازتابِ تجربه‌ی فردي، بازتابِ تجربه‌ی جمعی نيز است.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
زنده یاد داکتر رازق فانی
...........................................................................
خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها
چه شادیها خورد بر هم چه بازیها شود رسوا
یکی خندد ز آبادی، یکی گرید ز بربادی
یکی از جان کند شادی، یکی از دل کند غوغا
چه کاذب ها شود صادق، چه صادق ها شود کاذب
چه عابد ها شود فاسق، چه فاسق ها شود ملا
چه زشتی ها شود رنگین چه تلخی ها شود شیرین
چه بالا ها رود پائین، چه سفلی ها شود علیا
عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد
وگرنه بر زمین افتد ز جیب محتسب مینا
شبی در کنج تنهائی میان گیریه خوابم برد
به بزم قدسیان رفتم ولی در عالم رؤیا
درخشان محفلی دیدم چو بزم اختران روشن
محمد(ص) همچو خورشیدی نشسته اندران بالا
روان انبیاء با او، علی شیر خدا با او
تمام اولیاء با او همه پاک و همه والا
ز خود رفتم در آن محفل تپیدم چون تن بسمل
کَشیدم ناله ای از دل زدم فریاد واویلا
که ای فخر رسل احمد برون شد رنج ما از حد
دلم دیگر به تنگ آمد ز بازی های این دنی
زند غم بردلم نشتر ندارم صبر تا محشر
بگو با عادل داور بگو با خالق یکتا
چسان بینم که نمرودی بسوزاند خلیلی را
چسان بین
ادامه ...
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
معصوم
معصوم
.گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن
گفت اگر یار منی شکوه ز آزار مکن

گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنید
گفت از من بشنو گوش به اغیار مکن

گفتم از درد دل خویش به جانم ، چه کنم
گفت تا جان شودت درد دل ، اظهار مکن

گفتم اقرار به عشق تو نمی کردم کاش
گفت اقرار چو کردی دگر انکار مکن

گفتم آن به که سر خویش فدای تو کنم
از میان ، تیغ بر آورد که زنهار مکن

گفتمش محتشم دلشده را خوار مدار
گفت خود را ز پی عزت او خوار مکن

" محتشم کاشانی "
ادامه ...
دوستدار زیبایی های خدای خوبم
نگار کارگرفرد
نگار کارگرفرد
من اینجا بس دلم تنگ است




و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است


بیا ره توشه برداریم




قدم در راه بی برگشت بگذاریم


ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟

اخوان ثالث
ادامه ...
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم
نگار کارگرفرد
نگار کارگرفرد
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند

دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده
وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا، ای هم گناهِ من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالابِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها
پرستو ها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تاریک و تنهایم
در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرست
ادامه ...
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم
نگار کارگرفرد
نگار کارگرفرد
آدمهای ساده را دوست دارم

بوی ناب آدم میدهند

ساده كه می‌شوی

فرمول نمی‌خواهی

ایكس تو همیشه مساوی ایگرگ توست

ساده كه می‌شوی

درگیر رادیكال، انتگرال و مشتق و ریاضت‌ها نیستی

هرجایی به راحتی محاسبه می‌شوی

ساده كه می‌شوی

حجم نداری، جایی نمی‌گیری

زود به‌یاد میایی و دیر از خاطر میروی

ساده كه می‌شوی

كوچك می‌شوی

توی دل هر كسی جا می‌شوی

....
ادامه ...
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
به شهروندِ شعرِ پارسی؛ حافظِ بزرگ:
***
دلت "بلخ" و "خجندِ" پارسی است
همیشه شهروندِ پارسی است
گهی در بلخ باشی، گاه "شیراز"
زبانت مثلِ قندِ پارسی است
جاویدفرهاد
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
یاددهانی:
"عقل در مثنوی" کتابی‌ست از علّلامه"محمد تقی جعفری" در جُستارِ مولوی‌شناسی.
این کتاب ارزشمند، به بررسی "عقل" از دیدگاهِ خداوندگارِ بلخ می‌پردازد و تفاوت میانِ عقلِ جزییِ نظری و عقلِ کُل را از منظر مولوی، مشخص می‌سازد.
رازِ جذابیت این اثر آنست که بسیاری ا‌ز گره‌های تناقض نمایی(پارادوکس) در ذهنِ مخاطبان مولوی را با تفکیکی که نویسنده در جُستار عقل‌شناسی از چشم اندازِ مولوی مطرح می‌سازد، به گونه‌ای باز می‌کند.
خواندنِ این کتابِ جذاب را به همه عزیزان - به ویژه برای مولوی دوستان - پیشنهاد می‌کنم. باقی بقای تان.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
صفحات: 13 14 15 16 17