قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
گروه اشعار و ادبیات کلک خیال:
درود به تمامی شما سروران که دل به سرافرازی ایران و ایرانی بسته اید.
بسیار امید دارم که این فضای صمیمی و ادیبانه دریچه ای باشد به آسمان درخشان ادب و فرهنگ ایران بزرگ

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

شعر وادبیات

گروه عمومی · 119 کاربر · 1269 پست
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل
"خاک‌ساری نیست آن تخمی که پامالش کنند
با زمینی گر بسازم، آسمان خواهم شدن"
"خاک‌ساری" به معنای عجز وافتاده گی ودوری از کبروخود خواهی است. باتوجه به این بیدل می گوید: خاک‌ساری که اشاره به عجز است، تخمی (پدیده ای) نیست که پامال غرور وخودخواهی شود؛ زیرا هرکه بازمین (عجز) بسازد، بی گمان در متن این زمینی بودن، به آن آسمان عزت ووقار همیشگی خواهد رسید.
از سوی دیگر کاربردِ واژه‌هایی مانند: "خاک‌ساری، زمین، تخم، پامال وآسمان"دراین بیت، هم‌خوان باروش قرینه‌های لفظی شکل گرفته اند که افزون بر ارزش در ساختاِر محتوایی، تصوّر مشخص از مفهوم "عجز" را در ذهن نیز تداعی می‌کنند.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل:
"جوهرِ پرواز من پر بی‌نشان افتاده است
کاش رنگم در پرِ طاووس بندد آشیان" (بیدل)
"طاووس" و"پرِ طاووس" در شعر بیدل جلوه‌های متفاوت مفهومی دارند.؛گاه "طاووس" و"پرِ" آن به معنای نمادی از زیبایی وجلوه‌های رنگین، گاه به معنای عالمِ رنگ ( رنگِ تعلقات و اسباب نفسانی که آدم را می‌فریبد)، گاهی هم به معنای تلون مزاج وبیان مفاهیم متعدد دیگر آمده است که هر یک از این تعابیر، باتوجه به نحوه‌ی کاربرد محتوایی شان در ابیات، معناهای گوناگونی را ارایه می‌کنند.
اما در این بیت ( جوهرِ پروازمن پربی‌نشان افتاده است+ کاش رنگم در پرِطاووس بندد آشیان) بارویکرد متفاوت از مفهومِ توجه به تعلقاتِ عالمِ رنگ (عالم نفس) شکل گرفته است.
"جوهر" (یا همان گوهر به زبان پارسی) به معنای "آرایش" است. "بی‌نشان افتادن" هم به مفهوم بی‌جلوه بودن است. باتوجه به آن چه آورده شد، بیدل می‌گوید: پرواز من از آرایش وجلوه تهی است؛ بنابر این کاش رنگِ بی‌نشانی‌ام در پرطاووس" که نمادی از رنگ ها و جلوه های گوناگون و قشنگ است، آشیان بندد، یعنی شکل بگیرد تا آرایش بی‌نشان (بی جلوه) پروازِ من در پرِ طاووس نشان (جلوه) یابد.
12115512_896737807048454_3739100635142604440_n.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل:
"جسم گرشد خاک بیدل، رفعِ اوهامِ دویی‌ست
شخص از آیینه گُم کردن چه نقصان می‌کند" (بیدل)
"خاک شدن جسم" که اشاره ی صریح به مرگ است و توصل به عالمِ هستیِ مطلق (خداوندج) در نگره های متعدد شاعرانِ عارف و عارفانِ شاعر مانند: سنایی، عطار - و به ویژه در اندیشه ی خداوندگارِ بلخ مولانا جلال الدین محمد- بارها مطرح شده است.
از دیدِ عارفان، هستیِ انسان در عالمِ مادی (دنیا) زندانی نفس امّاره است، و در واقع حیاتِ انسانی در دنیای مادی، زندانی و در بندِ دنیا است؛ یعنی به بیانِ روشن، دنیا، زندان و سدی برای وصلِ انسان در برابر خداوند پنداشته می شود؛ از این رو از دید این گونه عارفان، مرگ (خاک شدن جسم) نقطه ی تکامل انسان برای اتصال به هستیِ کُل (خداوند) است که روح به جاودانگیِ مطلق می رسد و هستیِ انسان به ابدیت می پیوندد.
با توجه به این توجیه، بیدل می گوید: جسمِ آدمی اگرخاک شد، اوهامِ ناشی از دویی( یا دوگانگی که محصول نفس آدمی دانسته می شود)، رفع و از بین می رود و شخص که خودش را در آیینه ی نفس دوگانه می بیند، این دوگانگی و دو بینی را از دست می دهد و با گُم کردن آیینه ی نفسِ دویی، به وحدتِ کُل
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
نگار کارگرفرد
نگار کارگرفرد
پایان یک آغاز

من از سرداب یک اندیشۀ محصور می آیم
ز کاوشهای رازی
خفته در باور
ز احساسی ز جنس سرد و ماتِ
آرزوهای به دل مانده...
ز رویاهای بی تعبیر و هذیان گون
که مستور است
در آرایه های هفت نقشِ
خاطری خسته
من
از ره کوره های قصه های دور می آیم
منم آن تک درختِ
مانده در دامان اُخراگون کوهستان
که دل در قله ها دارد
ولی گسترده ریشه
در زمینی ،
بس فروتر از خیال خود...
و راه قله ها دور است
و این تک شاخه ها را
تا به اوج قصه ها
ره نیست...
من
از پایان یک ،
دوران آغازیده می آیم
که منتج نیست
بر یازیدن دستان دریاوار آن
آبی ترین آبی
من از پایان یک آغاز می آیم....

آرزو رحیمی..از دفتر فراز مه اندود
ادامه ...
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
هر نقطه‌ی پایانی، سرآغازِ جمله‌ی دیگری‌ست
ما، پیوسته در خیالاتِ مان مصرف می‌شویم...و یک‌روز ناگهان متوجه می‌شویم که مانندِ نقطه در پایانِ خطیم؛ اما بی‌خبر از این که هر نقطه‌ی پایانی، سرآغازِ جمله‌ی دیگری‌ست...
12088598_894014340654134_1046553386239672446_n.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل:
"مصرعِ فكرِ بلندِ بيدلم"؛ امّا چه سود
بي‌دماغي‌هاي فُرصت، نارسايم بسته است"(بیدل)
يكي از رويكردهاي توجه مخاطبان به شعر بيدل، شكوه‌ی شاعرانه‌ی شاعر از روزگار و بازتاب نگرش نوستالژيك (حسرتبار) در شعر است.
شكوه از روزگار، باتوجه به این‌كه يك رويكرد تازه و نگاه متفاوت در حوزه‌ی شعر فارسي نيست؛ اما ويژه‌گي ديد بيدل در قرائت و دريافت اجتماعي اين مسأله از روزگار، ويژه‌ی خودش است؛ نا سپاسي روزگار و جهلِ حاكم بر محيط (بي دماغي هاي فرصت) و نا رسابستن "مصرعِ فكرِ بلندِ بيدل"؛ از شمار مواردي‌ست كه ظرفيت معنايي آن، به يك رويكرد نوستالژيك جمعي مربوط است؛‌از اين رو شعر بيدل، افزون بر بازتابِ تجربه‌ی فردي، بازتابِ تجربه‌ی جمعی نيز است.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
زنده یاد داکتر رازق فانی
...........................................................................
خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها
چه شادیها خورد بر هم چه بازیها شود رسوا
یکی خندد ز آبادی، یکی گرید ز بربادی
یکی از جان کند شادی، یکی از دل کند غوغا
چه کاذب ها شود صادق، چه صادق ها شود کاذب
چه عابد ها شود فاسق، چه فاسق ها شود ملا
چه زشتی ها شود رنگین چه تلخی ها شود شیرین
چه بالا ها رود پائین، چه سفلی ها شود علیا
عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد
وگرنه بر زمین افتد ز جیب محتسب مینا
شبی در کنج تنهائی میان گیریه خوابم برد
به بزم قدسیان رفتم ولی در عالم رؤیا
درخشان محفلی دیدم چو بزم اختران روشن
محمد(ص) همچو خورشیدی نشسته اندران بالا
روان انبیاء با او، علی شیر خدا با او
تمام اولیاء با او همه پاک و همه والا
ز خود رفتم در آن محفل تپیدم چون تن بسمل
کَشیدم ناله ای از دل زدم فریاد واویلا
که ای فخر رسل احمد برون شد رنج ما از حد
دلم دیگر به تنگ آمد ز بازی های این دنی
زند غم بردلم نشتر ندارم صبر تا محشر
بگو با عادل داور بگو با خالق یکتا
چسان بینم که نمرودی بسوزاند خلیلی را
چسان بین
ادامه ...
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
معصوم
معصوم
.گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن
گفت اگر یار منی شکوه ز آزار مکن

گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنید
گفت از من بشنو گوش به اغیار مکن

گفتم از درد دل خویش به جانم ، چه کنم
گفت تا جان شودت درد دل ، اظهار مکن

گفتم اقرار به عشق تو نمی کردم کاش
گفت اقرار چو کردی دگر انکار مکن

گفتم آن به که سر خویش فدای تو کنم
از میان ، تیغ بر آورد که زنهار مکن

گفتمش محتشم دلشده را خوار مدار
گفت خود را ز پی عزت او خوار مکن

" محتشم کاشانی "
ادامه ...
دوستدار زیبایی های خدای خوبم
صفحات: 13 14 15 16 17