قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
گروه اشعار و ادبیات کلک خیال:
درود به تمامی شما سروران که دل به سرافرازی ایران و ایرانی بسته اید.
بسیار امید دارم که این فضای صمیمی و ادیبانه دریچه ای باشد به آسمان درخشان ادب و فرهنگ ایران بزرگ

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

شعر وادبیات

گروه عمومی · 123 کاربر · 1263 پست
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
نانش بدهید و از ایمانش مپرسید!
گویند: شیخ ابوالحسن خرقانی بر سرِ درِ خانقاه خود نوشته بود: «هر کس که در این سرا درآید، نانش بدهید و از ایمانش مپرسید. چه آن‌کس که به درگاه باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد».
این، شاید بارزترین نکته‌ی انسان‌مدارانه در نگرش‌های عرفانی است، که معیار سنجشش فقط ارزش انسانی، بدون توجه به‌گرایش‌های دینی‌ست؛ درست برعکسِ نگرش شماری از عارفانِ جوگی‌صفت و قشری‌گرایان غارنشین است که بدون توجه به ارزش‌های ماهوی انسان، هرچیز را در ترازوی باورهای خشکه مقدس شان اندازه‌گیری می‌کنند و برهرکسی هرگونه که دلِ شان خواست، مُهربی‌دینی، بد دینی و بی‌ایمانی می‌زنند.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
بوسه آنگاه قشنگ است که تمرین نشود
بپَری، ماچ کُنی، جیغ کشد، دَر بِروی...
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
لحظه‌ای از عشق فروگذاشت نکن!

اگر "خلیلِ پیکرت" را در آتش گذاشتند و " اسماعیلِ جانت" را به قربان‌گاه بردند و حلاّجِ جسمت را بر دار کردند و خاکسترِ تنِ سوخته‌ات را بر دریا پاشیدند، لحظه‌ای از عشق فروگذاشت نکن!
جانِ آگاه همیشه عاشق است؛ با زیبایی هم‌خانه و با شگفتی هم‌کاسه و با روشنی هم‌سایه است:
"وجودِ آدمی از عشق می‌رسد به کمال
گر این کمال نداری، کمالِ نقصان است" {فروغی بسطامی}
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
عرفانِ واقعی؛ یعنی آزاد بودن از قیدِ تعلقات
"عرفان" را از بهرِ "پرخاش‌گری"هایش دوست دارم؛ اما تو جهیاتِ "جوگی‌وار"ی را که بر دامنش پینه زده‌اند، هرگز نمی‌پذیرم. عرفانِ واقعی؛ یعنی آزاد بودن از قیدِ تعلقات؛ به نقل از "رندِ شیراز":
" غلامِ همت آنم که زیرِ چرخِ کبود
ز هرچه رنگِ تعلق پذیرد، آزاد است"
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل:
"به هزار پرده بیدل، زدهانِ بی‌نشانش
سخنی شنیده‌ام من، که کسی ندیده باشد"(بیدل)
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
امین زند
امین زند
در سمت توام
دلم باران ، دستم باران
دهانم باران ، چشمم باران
روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...
هر اذانی که می وزد
پنجره ها باز می شوند
یاد تو کوران می کند ...
هر اسم تو را که صدا می زنم
ماه در دهانم هزار تکه می شود ...
کاش من همه بودم
کاش من همه بودم
با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...
کفش های ماه را به پا کرده ام
دوباره عازم توام ...
تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است
زندگی با توست
زندگی همین حالاست...
ادامه ...
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
امین زند
امین زند
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا

ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا

زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون

جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز، این غزلِ"دهقانِ کابلی" مرا دیوانه ساخت...وای، وای... روانت شاد شاعر!
بت‌خانه نشین استم، از کعبه سخن دارم
عیب است مسلمان را، زین کیشی که من دارم
هر هشت بهشت اینجا، در دامنِ یک مست است
کوثر به گدا بخشد، ساقی‌یی که من دارم
تا جان ندهم جانان، هرگز ننماید رُخ
جز مرگ علاجی نیست، این دردی که من دارم
از دود درین صحرا، گیرید سراغم را
من دوزخیِ عشقم، در شعله وطن دارم
هم رندِ همین باغم، هم شیخِ همین صحرا
در مغز نمی‌گنجد، معنی‌یی که من دارم
گر پوشِ مزارم را، از برگِ گیاه سازید
"دهقانِ" همین دشتم، از سبزه کفن دارم
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
صفحات: 9 10 11 12 13
DB Queries: 54 (0.1898s) | CACHE Queries: 39 (0.0018s) | Script Execution Time: 0.230 | Memory usage: 1.25MB | Server Load Average: 0.84, 0.32, 0.15