قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
گروه اشعار و ادبیات کلک خیال:
درود به تمامی شما سروران که دل به سرافرازی ایران و ایرانی بسته اید.
بسیار امید دارم که این فضای صمیمی و ادیبانه دریچه ای باشد به آسمان درخشان ادب و فرهنگ ایران بزرگ

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

شعر وادبیات

گروه عمومی · 119 کاربر · 1265 پست
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
یک‌بیت قشنگ از " صایب ":

" خنده رسوا می‌نماید، پسته‌ي بی‌مغز را
چون نداری مایه، از لافِ سخن خاموش باش "
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
امین زند
امین زند
هوس را نتوان عشق معني كرد.
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
امین زند
امین زند
گر نباشد حسن معنی، خط زیبا هم خوش است
گر زبان گویا نباشد، دست گویا هم خوش است

شمع هم یاری است در هر جا نباشد آفتاب
گر دل روشن نباشد، چشم بینا هم خوش است

طفل طبعان را تماشا عمر ضایع کردن است
چشم عبرت بین اگر باشد، تماشا هم خوش است

در مذاق قدردانان، قهر کم از لطف نیست
گل اگر بر سر نباشد، خار در پا هم خوش ا ست

چند باشی همچو خون مرده در یک جا گره؟
با غزالان چند روزی سیر صحرا هم خوش است

نیست دلگیری ز کوه بیستون فرهاد را
عشق چون مشاطه گردد سنگ خارا هم خوش است

شسته رویان نیز می شویند گاه از دل غبار
نوخطی هر جا نباشد، روی زیبا هم خوش است
ادامه ...
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل
" اعدادِ ما تهی کرد ، چندان که صفر گشتیم
از خویش کاست امّا ، برما فزود ما را "(بیدل)
از دید بیدل ، صفر ها به تنهایی و بدون داشتن عددِ دیگر در کنارِ خود ، علامتِ بی مفهومی اند که برابراست به جهان ( کثرت ) ؛ امّا زمانی که عدد یک که مساوی به "وحدت الوجود " است ، برای مفهوم بخشیدن در کنار این صفر و یا صفر ها ( جهان کثرت ) می آید ، صفر ده می شود ، صفر ها صد می شوند ،هزار و ده هزار و میلیون و میلیارد و... می‌شوند ؛ یعنی با گذاشتن عدد یک ( وحدت الوجود ) جهان کثرت الوجود یا جهان موجودات شکل می گیرد .
وحدت الوجود ،مساوی به هستیِ مطلق یا همان خداوند (ج) است که انسان در پیوند با او و موجودیتِ او ، هستی می یابد ؛ یعنی توسط او( پرودگار) انسان هست می شود ، و مرگ و زنده گی اش در دستِ اراده ی اوست .
در بیتِ فوق، بیدل می گوید : خداوند ما را از اعدادی که سبب اختلال در نفس ما می شود ، تهی کرد تا جایی که چیزی جز" صفر"( کثرت) از ما باقی نماند ؛ سپس از خود کاست ( اشاره به دمیدن روح خداوندی در وجود انسان است ) و ما را برما فزود، یعنی از یک صفر(آدم) به اراده ی او صفر های متعدد(آدم ها) پدید آمدند
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل:
"آنقدر کاهیدم از دردِ سخن کز پیکرم
ناله دارد پیرهن همچون قلم در آستین"(بیدل)
" کاهیدن از دردِ سخن " اشاره‌ی قشنگ به میزان بی‌انتهایی درد است که به "ناله‌ی پیرهن" در "آستینِ قلم" تشبیه شده است.( این گونه پنداشت، به نوعی می‌تواند همان صنعت لفظی اغراقِ شاعرانه در نشان دادن دردِ مفرط نیز دانسته شود؛ چیزی که در دبستان هندی بسیار به آن توجه شده و به گونه‌یی "تُنُک خیالی" (نازک خیالی) نیز به آن گفته می شود)
با توجه به این توجیه بیدل می‌گوید: از فرطِ دردِ سخن ؛ یعنی سخن آرایی( که شاید منظور سخنوری و سخن‌سرایی است) به حدی رنج را متحمل شدم که پیکرم از ناله، پیراهنی مانند قلم درآستین دارد. (پیکرِقلم نیز وقتی از فرط ِدردِ سخن لبریز می‌گردد، رنگ ناله است که از آستینش بیرون می‌آید، و این جذاب‌ترین تشبیه شاعرانه از بیان حالت" منِ فردی" است.)
افزون برآن چه این جا اشاره شد، واژه‌های " پیکر، پیراهن و آستین" در یک همخوانی مفهومی، بسیار جذاب وسامانمند با هم شکل گرفته اند و سبب ایجاد قرینه‌ی موضوعی در ساختار محتوایی این بیت شده اند.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل

" بیدل آهنگت شنیدیم و تو را نشناختیم
ای زفهم آن‌سو به گوشِ من صدایی میرسی"

با توجه به نگرش حسی بیدل درشعر، من به این باورم که برخی ازشعرهای دشوار بیدل به لحاظ درکی آن سوی فهم نه؛ بلکه آن سوتر از فهم اند و مثل صداهای ملکوتی به گوش آدم می رسند؛ اما هرگزبا قوه ی فهمِ فراچنگ نمی‌آیند؛ ولی بر عکس حس می شوند. این صداها شفاف شنیده می شوند؛ اما این صدا ها آن سوتر از فهم ایستاده اند و هرگز تصویرهای شان در آیینه ی ذهن متعارف و فهم معمول، نقش نمی بندند:

" یاران نرسیدند به دادِ سخنِ من
نظمم چه فسون خواند، که گوش همه کر شد"

پس، هنگامی که بیدل صدای آن سوتر از فهم است، این گونه صدا نه در چارچوب توجیهات و تفسیرهای متعارف می گنجد و نه با رابطه های علت و معلولی- به لحاظ متعارف- تعبیر میٍ‌‌‌‌‌‌ شود. صدا چیزی‌ست غیرتجربی و غیرقابل لمس، بدون موجودیت فزیکی که فقط از شمار مقوله های محسوس می تواند باشد.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
غزل سبز
*
*
*
*
اي سبزترين فصل خدا! اي سروپا سبز!
اي تاهمه جا، تاهمه جا، تا همه جا سبز!

اي شط ِ پُر از آيينه و آيينه و نور
اي طوطي ِ شفاف ِ به دامان ِ هوا سبز!

اي پيش خدا در تبِ محراب نيايش
- بالاشده شاداب چو دستان دعا، سبز!

اي سبزقبا! عارف سرشار هياهو!
خاموشترين سالكِ بي ريب و ريا سبز!

پيغام گشايش ز لبت درهمه جاري
وَز هرنفس ات بازشده پنجره ها سبز!

در هر قدمي رُسته ز باران پيامت
يك دسته ي طاووس خرامانِ رها، سبز

بر هرچه كه زردي ست، بزن نعره: برو زرد!
بر هرچه كه سبزي ست، بگو: آي بيا! سبز

اي سبز ترين فصل خدا! فصل بهاران!
يك گُستره هم بهر دلِ ما بنما سبزترين
ادامه ...
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
خوش باف
خوش باف
خود پرستی مکن ار زانکه خدا می‌طلبی
در فنا محو شو ار ملک بقا می‌طلبی
خبر از درد نداری و دوا می‌جویی
اثر از رنج ندیدی و شفا می‌طلبی
ساکن دیری و از کعبه نشان می‌پرسی
در خرابات مغانی و خدا می‌طلبی
خواجوی کرمانی
تاخدا،یک رگ گردن باقی است
صفحات: 8 9 10 11 12