قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
گروه اشعار و ادبیات کلک خیال:
درود به تمامی شما سروران که دل به سرافرازی ایران و ایرانی بسته اید.
بسیار امید دارم که این فضای صمیمی و ادیبانه دریچه ای باشد به آسمان درخشان ادب و فرهنگ ایران بزرگ

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

شعر وادبیات

گروه عمومی · 120 کاربر · 1267 پست
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل
" جمعیتِ حواس در آغوشِ بی‌خودی‌ست
از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست " ( بیدل )
تعبیر" جمعیتِ حواس " می‌تواند اشاره به مجموع حواس یا حواس چندگانه‌ی آدمی باشد، مانند: حواس بینایی، چشایی، شنیداری، بویایی و لمسی ( لامسه ).
بیدل با توجه به این می‌گوید: مجموعه‌ای حواس در آغوشِ بی‌خودی است؛ یعنی جایش درعالمِ بی‌خودی است.
" بی‌خودی " ازدید بیدل، به معنای عالم نا خودآگاهی مطلق و بیرون شدن از پوسته‌ی " خود " و فرو رفتن در لایه‌ی " بی‌خودی " به تعبیر سوریالیستی آن است.
این عالم " بی‌خودی " به معنای از خود کاستن "عقلِ قاصر" و رفتن به وادی "بی‌خودی عشق" است؛ زیرا عشق ( بی‌خودی ) پدیده‌ای است که، با توجه به جدال تأریخی اش با "عقل"، عالمِ "خود" ( عقل ) را منتفی می‌کند و آدمی را از این وادی‌ خود، به جغرافیای نا محدود " بی‌خودی " ؛ یعنی "عشق" می‌کشاند و "وجودِ آدمی را از عشق می‌رساند به کمال" و او را از هر عیب و نقصی مبرا می سازد. (وجود آدمی از عشق می‌رسد به کمال + گر این کمال نداری، کمالِ نقصان است)
شرحِ روشنِ مصرعِ نخست این است که، مجموعه‌ای حواس آدمی در عالمِ "بی‌خودی" است، نه در عال
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل
" در قمارِ زنده‌گی یارب چه باید باختن
چون حبابم از نَفَس نقدِ عدم در آستین " ( بیدل )
زنده‌گی در مسیرِ بی‌هیچی و پوچی، شبیه قماری‌ست - که با وجودِ فراز و فرود‌های این بازی- در پایان، نتیجه‌اش چیزی جز باختنِ صرف نیست.
محصولِ این قمار، بی‌تردید مانندِ حباب ( که اشاره به نیستی و حیاتِ زود گذر دارد) همان "نقدِ عدم" در آستینِ حیات داشتن است.
"نقدِ عدم" اشاره‌ای است به نیستی و سرانجامِ حیات انسان که به نابودی (مرگ) می‌انجامد.
بربنیادِ آنچه گفته شد، نیای معانی(بیدل) می‌گوید: در قمارِ زنده‌گی - که کنایه از بازیِ انسان در فرایندِ بُرد و باخت؛ یعنی تلاش بی‌هوده برای بقایِ بیشتر است- یارب(خدایا! ) چه را می بازیم؟، و سپس خودش از سرِ معرّفت به این پرسش پاسخ می‌دهد که در این قمار (قمارِ زنده گی) چیزی که آدمی مانند حباب از نَفَس در آستینِ حیات دارد، همانا "نقدِ عدم" ( حیاتِ جباب‌گونه و زود گذر است) که سرانجام به نیستی (مرگ) می‌انجامد.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
امین زند
امین زند
نیکی هنری نیست به امید تلافی
احسان به کسی کن که به کار تو نیاید
صائب تبریزی
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
امین زند
امین زند
شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم


از چاک گریبان به دلی راه نکردیم
کار عجبی داشت جنون آه نکردیم
دل تیره شد آخر ز هوایی ‌که به سر داشت
این آینه را از نفس آگاه نکردیم
فرصت‌شمری‌های نفس بال امل زد
پرواز شد آن رشته که کوتاه نکردیم
هر چند به صد رنگ دمیدیم درین باغ
پرواز طرب جز به پر کاه نکردیم
چون شمع ‌که از خویش رود سر به ‌گریبان
نقش قدمی نیست که ما چاه نکردیم
صد دشت به هر کوچه دویدیم و لیکن
خاکی به سر از دوری آن راه نکردیم
ماندیم هوس شیفتهٔ کثرت موهوم
از گرد سپه رو به سوی شاه نکردیم
در وصل ز محرومی دیدار مپرسید
شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم
ادامه ...
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
نگار کارگرفرد
نگار کارگرفرد
آوای دگر سرکن خنیاگر جانانه

با کلک نکیسایی در این شب عیدانه


ای شاعر افسونگر، رقص قلمی باید

با چرخش یلدایی، زیبنده و رندانه


پرکن قدح مینا، از دانه ی گلنارین

در این شبِ بیداری، مستانه ی مستانه


گل ریز و گل افشان کن، هنگامه ی یلدا شد

شهدخت فلک آید، با ناز و خرامانه


بر قامت رعنایش، شولای سپید دی

بر بافه ی گیسویش، فیروزه و دردانه


بر تخت نشانیدش، اندوه ستانیدش

جامی ز انارش ده، یا گندم و شهدانه


هنگامه دیگان شد، خورشید نمایان شد

از باده ی زرینش، گیتی همه میخانه


در این شب عیدانه هم باور باران شو

دستان تهی جوید احسان کریمانه


عرض ادبی باید بر خواجه ی شیرازی

امشب غزل حافظ، دردانه ی هر خانه


یلدا شد و پیران را واگویه ی صد قصه

رازی ز دل تاریخ، ایهام یک افسانه


جاوید بماند این، آیین اساطیری

در بدرقه ی پاییز، آغاز زمستانه


آرزو رحیمی
------
یلداتون همایون
این شعری که ارسال کردم منتخب کانون شعر ایران هست از اشعار یلدا و بین 5 هزار شرکت کننده
ادامه ...
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم
معصوم
معصوم
سلام
چهار چیز شد آیین مردم هنری
که مردم هنری زین چهار چیز نیست بری

یکی سخاوت طبعی که دسترس باشد
 به نیک نامی آنرا ببخشی و بخوری

دو دیگر آنکه دل دوستان نیازاری         
که دوست آینه باشد چو اندرو نگری

سه دیگر آنکه زبانرا بوقت بد گفتن       
نگاه داری تا وقت عذر غم نخوری

چهارم آنکه کسی کو بجای تو بد کرد     
چو عذر خواهد نام گناء او نبری
ادامه ...
دوستدار زیبایی های خدای خوبم
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل
" فریبِ اعتباراتست بیدل مانع وصلت
غبارِ نیستی شو خاک در چشم جدایی کن " ( بیدل )
" فریبِ اعتبارات " چیزی جز توهمات نفسانی نیست؛ این توهماتِ نفسانی ( فریبِ اعتبارات ) سبب می‌‍شود تا انسان در محدوده‌ی هستی مادی گیر مانده و از هستی معنوی ببُرّد.
از سوی دیگر این فریبِ اعتباراتِ توهمی، مانعی در برابر وصل به معشوق ( مطلوب ) می‌گردد. پس برای آن که از این توهمات نفسانی ( فریبِ اعتباراتِ وهمی ) انسان نجات یابد، باید غبارِ نیستی شود تا بتواند خاکی در چشمِ جدایی - که در واقع مانع وصل میانِ او و مطلوبش است- افگند؛ یعنی چشم جدایی را کور کند.
"غبارِ نیستی" به معنای بریدن از " انانیت" و خودخواهی است که، از فرطِ توهماتِ نفسانی ( فریبِ اعتبارات ) در وجودِ انسان شکل می‌گیرد.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
مروز با بیدل
" گاه آهم می‌ربُاید، گاه اشکم می‌بَرَد
نقدِ من یک مشت خاک و این همه سیلاب‌ها " (بیدل)
" آه " و" اشک "، دو نمادی از میزانِ گسترده‌ی رنجِ آدمی در زنده‌گی اند که در لحظاتِ یأس، تنهایی و اندوه به انسان دست می‌دهند.
نیای معانی (بیدل) با توجه به این مسأله، شَکوه‌ی شاعرانه‌ای سر می‌دهد که: از فرطِ ناهنجاری های روزگار، گاهی آه سُراغ انسان می‌آید و گاهی هم اشک؛ در حالی که آدمی، چیزی جز یک مشت خاک بردامنِ هستی نیست، و در برابر این سیلاب‌ها؛ یعنی"اشک و آه" موجودی‌ست که هردم از خود رَبوده می‌شود؛ یعنی این سیلاب‌ها( آه و اشک) شادکامی هایش را از او می‌گیرد.
"یک مشت خاک" هم اشاره به سرشتِ خاکی و کنایتن عجزِ انسان در برابرِ مصایبِ بزرگ است که بر او وارد می‌شود و از اثر آن، " آه " و " اشک " گریبان‌گیر انسان می‌گردد.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15