قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
گروه اشعار و ادبیات کلک خیال:
درود به تمامی شما سروران که دل به سرافرازی ایران و ایرانی بسته اید.
بسیار امید دارم که این فضای صمیمی و ادیبانه دریچه ای باشد به آسمان درخشان ادب و فرهنگ ایران بزرگ

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

شعر وادبیات

گروه عمومی · 119 کاربر · 1268 پست
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
زندگی باب دلم نیست ترا میخواهم/عشق محتاج قسم نیست ترا میخواهم
گر چه از پیچ و خم فاصله ها آگاهم /چکنم؟دست خودم نیست ترا میخواهم
سخا
عشق محتاج قسم.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز بابیدل
" در محبت، آرزو را اعتبارِ دیگر است
این حریفان وصل می‌خواهند و بیدل انتظار " ( بیدل )
در این بیت نیز، روشِ نامتعارف نگری بیدل در مورد مقوله‌های « وصل » و " انتظار " بسیار جذاب است .
« اعتبارِ آرزو در محبت »از دید بیدل، درخواستِ « انتظار » ( یا بودن در مرحله‌ی انتظار ) است، نه طلبیدنِ « وصل »؛ زیرا لذتِ « انتظار » برای رسیدن به « وصل »، کیفیتش بیشتر از رسیدن به خود«وصل » است. ( به دست آوردنِ مطلب ندارد نشئه‌ای چندان + عجب کیفیتی دارد به مطلب نارسیدن‌ها )
بیدل با توجه به این می‌گوید: دیگران (حریفان ) وصل می‌خواهند؛ ولی او با توجه به اهمیتِ اعتبار و کیفیت آرزو در وادی محبت، انتظار را برتر از وصل می‌داند؛ زیرا انتظار با آن که دشوار است؛ اما آرزویی است که لذت آن( یعنی اعتبارِ آن )هرگز پایان نمی‌یابد و از این رو او بر خلاف دیگران، انتظار را بر وصل ترجیح می‌دهد.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل " نسیم شانه کند، زلفِ موجِ دریا را غبار سُرمه دهد، چشمِ کوه و صحرا را " ( بیدل ) ادامه در دیدگاه
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل
" جمعیتِ حواس در آغوشِ بی‌خودی‌ست
از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست " ( بیدل )
تعبیر" جمعیتِ حواس " می‌تواند اشاره به مجموع حواس یا حواس چندگانه‌ی آدمی باشد، مانند: حواس بینایی، چشایی، شنیداری، بویایی و لمسی ( لامسه ).
بیدل با توجه به این می‌گوید: مجموعه‌ای حواس در آغوشِ بی‌خودی است؛ یعنی جایش درعالمِ بی‌خودی است.
" بی‌خودی " ازدید بیدل، به معنای عالم نا خودآگاهی مطلق و بیرون شدن از پوسته‌ی " خود " و فرو رفتن در لایه‌ی " بی‌خودی " به تعبیر سوریالیستی آن است.
این عالم " بی‌خودی " به معنای از خود کاستن "عقلِ قاصر" و رفتن به وادی "بی‌خودی عشق" است؛ زیرا عشق ( بی‌خودی ) پدیده‌ای است که، با توجه به جدال تأریخی اش با "عقل"، عالمِ "خود" ( عقل ) را منتفی می‌کند و آدمی را از این وادی‌ خود، به جغرافیای نا محدود " بی‌خودی " ؛ یعنی "عشق" می‌کشاند و "وجودِ آدمی را از عشق می‌رساند به کمال" و او را از هر عیب و نقصی مبرا می سازد. (وجود آدمی از عشق می‌رسد به کمال + گر این کمال نداری، کمالِ نقصان است)
شرحِ روشنِ مصرعِ نخست این است که، مجموعه‌ای حواس آدمی در عالمِ "بی‌خودی" است، نه در عال
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل
" در قمارِ زنده‌گی یارب چه باید باختن
چون حبابم از نَفَس نقدِ عدم در آستین " ( بیدل )
زنده‌گی در مسیرِ بی‌هیچی و پوچی، شبیه قماری‌ست - که با وجودِ فراز و فرود‌های این بازی- در پایان، نتیجه‌اش چیزی جز باختنِ صرف نیست.
محصولِ این قمار، بی‌تردید مانندِ حباب ( که اشاره به نیستی و حیاتِ زود گذر دارد) همان "نقدِ عدم" در آستینِ حیات داشتن است.
"نقدِ عدم" اشاره‌ای است به نیستی و سرانجامِ حیات انسان که به نابودی (مرگ) می‌انجامد.
بربنیادِ آنچه گفته شد، نیای معانی(بیدل) می‌گوید: در قمارِ زنده‌گی - که کنایه از بازیِ انسان در فرایندِ بُرد و باخت؛ یعنی تلاش بی‌هوده برای بقایِ بیشتر است- یارب(خدایا! ) چه را می بازیم؟، و سپس خودش از سرِ معرّفت به این پرسش پاسخ می‌دهد که در این قمار (قمارِ زنده گی) چیزی که آدمی مانند حباب از نَفَس در آستینِ حیات دارد، همانا "نقدِ عدم" ( حیاتِ جباب‌گونه و زود گذر است) که سرانجام به نیستی (مرگ) می‌انجامد.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
امین زند
امین زند
نیکی هنری نیست به امید تلافی
احسان به کسی کن که به کار تو نیاید
صائب تبریزی
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
امین زند
امین زند
شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم


از چاک گریبان به دلی راه نکردیم
کار عجبی داشت جنون آه نکردیم
دل تیره شد آخر ز هوایی ‌که به سر داشت
این آینه را از نفس آگاه نکردیم
فرصت‌شمری‌های نفس بال امل زد
پرواز شد آن رشته که کوتاه نکردیم
هر چند به صد رنگ دمیدیم درین باغ
پرواز طرب جز به پر کاه نکردیم
چون شمع ‌که از خویش رود سر به ‌گریبان
نقش قدمی نیست که ما چاه نکردیم
صد دشت به هر کوچه دویدیم و لیکن
خاکی به سر از دوری آن راه نکردیم
ماندیم هوس شیفتهٔ کثرت موهوم
از گرد سپه رو به سوی شاه نکردیم
در وصل ز محرومی دیدار مپرسید
شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم
ادامه ...
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
نگار کارگرفرد
نگار کارگرفرد
آوای دگر سرکن خنیاگر جانانه

با کلک نکیسایی در این شب عیدانه


ای شاعر افسونگر، رقص قلمی باید

با چرخش یلدایی، زیبنده و رندانه


پرکن قدح مینا، از دانه ی گلنارین

در این شبِ بیداری، مستانه ی مستانه


گل ریز و گل افشان کن، هنگامه ی یلدا شد

شهدخت فلک آید، با ناز و خرامانه


بر قامت رعنایش، شولای سپید دی

بر بافه ی گیسویش، فیروزه و دردانه


بر تخت نشانیدش، اندوه ستانیدش

جامی ز انارش ده، یا گندم و شهدانه


هنگامه دیگان شد، خورشید نمایان شد

از باده ی زرینش، گیتی همه میخانه


در این شب عیدانه هم باور باران شو

دستان تهی جوید احسان کریمانه


عرض ادبی باید بر خواجه ی شیرازی

امشب غزل حافظ، دردانه ی هر خانه


یلدا شد و پیران را واگویه ی صد قصه

رازی ز دل تاریخ، ایهام یک افسانه


جاوید بماند این، آیین اساطیری

در بدرقه ی پاییز، آغاز زمستانه


آرزو رحیمی
------
یلداتون همایون
این شعری که ارسال کردم منتخب کانون شعر ایران هست از اشعار یلدا و بین 5 هزار شرکت کننده
ادامه ...
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15