قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
دانش آموخته دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل .فارغ نگارستان خوشنویسی پروفیسور میمنه گی وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان و افتخار اشتراک در کلاس های خوشنویسی استاد کریم کریمی در مشهد مقدس

مشخصات

موارد دیگر
شاهپور فاخر
473 پست
مرد

دنبال‌کنندگان

شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل:
" به چمن زخونِ بسمل، همه جا بهارِ ناز است
دمِ تیغِ آن تبسم، رگِ گُل بُریده باشد" (بیدل)
"بسمل" در لغت به معنای "سربریده " و "ذبح کردن"( و نیز ذبح شده) است. " بهارِ ناز" هم اشاره به "شُکوه " دارد. باتوجه به آن چه گفته شد، بیدل می گوید: دمِ تیغِ تبسمِ معشوق (هنگامی که خندید) رگِ گل را برید و از فرطِ ریختنِ خونِ آن بسمل (یعنی گُل) به چمن، بهارِ ناز (شُکوه) سر زد؛ یعنی خون همان بسمل وقتی ریخت، شُکوه بیکرانه یی در چمن ایجاد شد.
این گونه مضمون پردازی ها با این ظرافت و تنُک خیالی، رویکردی است برای نشان دادن انتهایِ ظرافتِ شاعرانگی در بیان، که بی تردید بسیاری از شاعرانِ دبستان هندی و از آن شمار بیدل (با توجه به نوع نگاه خودش) به این مسأله بسیار پرداخته است؛ اما ویژه گی نیای معانی این است که با دیدِ متفاوت و با برهم زدن هنجار های دال – مدلولی در زبان ،به قرینه سازی های محسوس و نا محسوس می پردازد وگاهی هم با تعمد، شالوده های مفهومی را در خط رابطه های دال- مدلولی بر هم می زند و به نوعی " شالوده شکنی" می کند.
همین داشتن نگاهِ متفاوت، برهم زدن هنجار های متعارف در چیدمان واژه گانی در
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
"آلکسی ماکسیموویچ پِشکوف" را که بیشتر با نام "ماکسیم گورکی" مشهور است، با این جمله‌اش بسیار دوست دارم:
"گاهی آدم‌ها با هم به دعوا بر می‌خیزند؛ نه برای کشفِ حقیقت؛ بلکه برای پنهان کردنِ آن."
12687825_943553209033580_7688003069874504852_n.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
خط ثلث، نسخ و دیوانی جلی: استادمحمد اسماعیل صدیقی
12670083_10205779826801402_2932334260593572980_n.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل
"چو حُباب عالمی را، هوس کلاه‌داری‌ست
به دماغِ پوچ‌مغزان، چقدر هوا نشسته"
باتوجه به مفهومِ این بیت نیای معانی می‌گوید: شماری که هوس دنیا پروری و دنیازده گی محض را برسر دارند، مانند حباب(که کنایه ازهستی زودگذر و بی ثبات است) اشتیاق به کلاه‌داری دارند.
کلاه‌داری می‌تواند اشاره به عطشِ ما به قدرت و علاقه‌ی وافر به نفس اماره هم تلقی‌ شودکه شمارِ زیادی مثلِ حُباب، هوسِ مفرط به این کلاه‌داری دارند؛ امابی‌خبر از این که سرانجامِ حیاتِ شان، حباب‌وار با ترکیدن؛ یعنی نابودی روبه‌رو است.( یعنی این کلاه‌داری که کنایه از اشتیاق بی‌حد و حصر به قدرت و هوای نفسانی است، مثل عمرِ حُباب کوتاه و زودگذر است)
ازدیدِ بیدل این گونه افراد، پوچ مغزانی اند که دماغ آن‌ها(یعنی ذهن آنان)آکنده از هوا و هوس است، و بی‌خبر از این اند که این حبابِ هوا و هوس، به زودی می‌ترکد و ازمیان می‌رود.
بیدل دراین بیت، برخوردِ تنبیهی با این گونه انسان‌ها دارد؛ انسان‌هایی که حباب ذهن شان از هوایِ هوس برای کلاه‌داری( اشتیاقِ به قدرت و یا نفس پرستی ) پُراست.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
نانش بدهید و از ایمانش مپرسید!
گویند: شیخ ابوالحسن خرقانی بر سرِ درِ خانقاه خود نوشته بود: «هر کس که در این سرا درآید، نانش بدهید و از ایمانش مپرسید. چه آن‌کس که به درگاه باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد».
این، شاید بارزترین نکته‌ی انسان‌مدارانه در نگرش‌های عرفانی است، که معیار سنجشش فقط ارزش انسانی، بدون توجه به‌گرایش‌های دینی‌ست؛ درست برعکسِ نگرش شماری از عارفانِ جوگی‌صفت و قشری‌گرایان غارنشین است که بدون توجه به ارزش‌های ماهوی انسان، هرچیز را در ترازوی باورهای خشکه مقدس شان اندازه‌گیری می‌کنند و برهرکسی هرگونه که دلِ شان خواست، مُهربی‌دینی، بد دینی و بی‌ایمانی می‌زنند.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
بوسه آنگاه قشنگ است که تمرین نشود
بپَری، ماچ کُنی، جیغ کشد، دَر بِروی...
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
لحظه‌ای از عشق فروگذاشت نکن!

اگر "خلیلِ پیکرت" را در آتش گذاشتند و " اسماعیلِ جانت" را به قربان‌گاه بردند و حلاّجِ جسمت را بر دار کردند و خاکسترِ تنِ سوخته‌ات را بر دریا پاشیدند، لحظه‌ای از عشق فروگذاشت نکن!
جانِ آگاه همیشه عاشق است؛ با زیبایی هم‌خانه و با شگفتی هم‌کاسه و با روشنی هم‌سایه است:
"وجودِ آدمی از عشق می‌رسد به کمال
گر این کمال نداری، کمالِ نقصان است" {فروغی بسطامی}
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
عرفانِ واقعی؛ یعنی آزاد بودن از قیدِ تعلقات
"عرفان" را از بهرِ "پرخاش‌گری"هایش دوست دارم؛ اما تو جهیاتِ "جوگی‌وار"ی را که بر دامنش پینه زده‌اند، هرگز نمی‌پذیرم. عرفانِ واقعی؛ یعنی آزاد بودن از قیدِ تعلقات؛ به نقل از "رندِ شیراز":
" غلامِ همت آنم که زیرِ چرخِ کبود
ز هرچه رنگِ تعلق پذیرد، آزاد است"
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
صفحات: 6 7 8 9 10
DB Queries: 56 (0.2872s) | CACHE Queries: 29 (0.0015s) | Script Execution Time: 0.327 | Memory usage: 1.25MB | Server Load Average: 0.07, 0.06, 0.05