قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
دانش آموخته دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل .فارغ نگارستان خوشنویسی پروفیسور میمنه گی وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان و افتخار اشتراک در کلاس های خوشنویسی استاد کریم کریمی در مشهد مقدس

مشخصات

موارد دیگر
شاهپور فاخر
529 پست
مرد

دنبال‌کنندگان

شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
پس از سکوتِ خدا غزلی زیبا از جاوید فرهاد
یک‌ روز غصه‌های تو آدم تکیدنی‌ست
این گَرد از خیالِ تو یک‌دم تکیدنی‌ست
این خاکِ ناشیانه‌ی نفرت به یُمنِ عشق
از چهره‌ای نجابتِ عالم تکیدنی‌ست
ای گُل! هزار مرتبه گفتم : صبور باش
آخر به برگ‌های تو شبنم تکیدنی‌ست
از آسمانِ ابری یک شعر در سکوت
بارانِ شاعرانه‌ای نم نم تکیدنی‌ست
در یک پِگاهِ روشنِ لبریز از امید
تصویرِ زنده‌گانی مبهم تکیدنی‌ست
انسان! پس از سکوتِ خدا در هوای ما
چیزی شبیه حادثه کم کم تکیدنی‌ست
یک روز غصه های.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
با من بمان که بودن با من همیشه نیست /بودن گذشتنی ست نبودن همیشه گی ست
با من بمان.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
شعر از سخا
وقتى كه تير را بشود با كمان كشيد
حيف است اين كه دست ز تير و نشان كشيد:
گرگى ست پيش روى اگر، سنگ و چوب هست
بى عرضه گيست واهمه را در فغان كشيد
اى در هواى مائده ى لطف آسمان!
تا كى اميد معجزه ى مى توان كشيد؟
وقتى كه پا و شانه و دستِ جوان، هست
آخر چرا كه منت هر ناجوان كشيد؟!
برشانه هاى زخم، نشايد دگر كه سنگ
بهر بناى كاخ، به اين و به آن كشيد
بايد كه رسم تازه ترى، با"مَدادِ" سرخ
بر لوحه ى ملوَثِ زشت زمان كشيد
ضحاك ماردوش اگر مغز مى خورد
با پتك كاوه اش بتوان از ميان كشيد!
دندان كِرم خورده ى پوسيده را به زور
بايد كه بى درنگ ز جوف دهان كشيد
ادامه ... بی عرضه.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
قتل قلم غزلی زیبا از جناب سخا
وقتى قلم به قتل خودش خنده مى كند
جلاد را شكسته و شرمنده مى كند
با پُتك خنده هاش هزاران شراره را
تا شعله ى بلند شود، زنده مى كند
گاهى كسى به رفتن خود تا دهان مرگ
طرحى براى بودنى آينده مى كند
قربان كلك سبز هنر! چون كه مرده را
از بعد قرن ها به سخن، زنده مى كند
اى خاك برسرى كه شده مالك درخت
بر شاخه اش نشسته و هى رنده مى كند!
وقتی قلم به.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
جُغدانه غزلی زیبا از جناب سخا
حالا كه مرگ، تا همه جا پر گشوده است
بايد وداع گفت به هرچه كه بوده است
اين دزد نابكار- كه رويش سياه باد!-
دار و ندار هستى ى مارا ربوده است
جز مرده ها كه پاى ز بودن كشيده اند
كو زنده ى كه دست به حسرت نسوده است؟
جغد است جغد، شاعر شهر خرابه ها
كو شاعرى كه رقص دلش را سروده است؟
بر تخت زنده گى، به جز از يك دو بوالهوس
ديگر كسى كجا به سلامت غنوده است؟!
001.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل
" جمعیتِ حواس در آغوشِ بی‌خودی‌ست
از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست " ( بیدل )
تعبیر" جمعیتِ حواس " می‌تواند اشاره به مجموع حواس یا حواس چندگانه‌ی آدمی باشد، مانند: حواس بینایی، چشایی، شنیداری، بویایی و لمسی ( لامسه ).
بیدل با توجه به این می‌گوید: مجموعه‌ای حواس در آغوشِ بی‌خودی است؛ یعنی جایش درعالمِ بی‌خودی است.
" بی‌خودی " ازدید بیدل، به معنای عالم نا خودآگاهی مطلق و بیرون شدن از پوسته‌ی " خود " و فرو رفتن در لایه‌ی " بی‌خودی " به تعبیر سوریالیستی آن است.
این عالم " بی‌خودی " به معنای از خود کاستن "عقلِ قاصر" و رفتن به وادی "بی‌خودی عشق" است؛ زیرا عشق ( بی‌خودی ) پدیده‌ای است که، با توجه به جدال تأریخی اش با "عقل"، عالمِ "خود" ( عقل ) را منتفی می‌کند و آدمی را از این وادی‌ خود، به جغرافیای نا محدود " بی‌خودی " ؛ یعنی "عشق" می‌کشاند و "وجودِ آدمی را از عشق می‌رساند به کمال" و او را از هر عیب و نقصی مبرا می سازد. (وجود آدمی از عشق می‌رسد به کمال + گر این کمال نداری، کمالِ نقصان است)
شرحِ روشنِ مصرعِ نخست این است که، مجموعه‌ای حواس آدمی در عالمِ "بی‌خودی" است، نه در عال
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
آدم غزلی زیبا از استاد جاوید فرهاد
آدم چقدر خسته و دل‌گیر می‌شود
تسلیمِ ناشیّانه‌ی تقدیر می‌شود
وقتی‌که باخیالِ خودش حرف می‌زند
در چارراهِ وسوسه تکفیر می‌شود
یک‌باره در سکوتِ خودش می‌رود عمیق
بعدن به قابِ خاطره تصویر می‌شود
یک روز هم غرورِ ترا می‌زند به سنگ
یک‌روز پیشِ چشمِ تو تحقیر می‌شود
هرروز روی جاده کمی راه می‌رود
هرروز درعبورِ خودش پیر می‌شود
بلغم، دوباره خون و کمی سرفه و سکوت
شاید برای زنده‌گی تفسیر می‌شود
001.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
غزلى از قتلگاه آفتاب
سهم ما از آسمان، جز شام ظلمانى نشد
باچراغ اشك هم اين جا چراغانى نشد
گيسوان كيست آيا روى دوش زنده گى
كاين چنين تقديرما غيراز پريشانى نشد؟!
شبچراغ زخم مارا ديده آيا ماهتاب
اين كه در ابرِ سيه پيچيد ونورانى نشد؟!
خاك من!
اى زمهرير!
اى قتلگاه آفتاب!
چار فصل تو به جز فصل زمستانى نشد
هر كِه را جان درقدومش، فرش سرخ انداختيم
تا كه آمد،
-حسرتا! -
جز دشمن جانى نشد
هر اميرى آمد اين جا چند سالى حكم راند
جز به فكر تخت و تاج و فَر سلطانى نشد
واى ما و
واى بر اميد فرداهاى ما
كان همه اميد، جز رؤياى زندانى نشد
اى خدا!
از آبروى دين تو چيزى نماند
چى جناياتى كه بانام مسلمانى نشد
قهرِ تو كو؟
اى خدا!
صبرت به روى چشم ما
اى فداى صبرِ تو،
بسيار طولانى نشد؟!
داغ دل جوشيد وآتش زد لباس شعر را
لاجرم هم اين غزل، در قيد عريانى نشد
ادامه ... 001.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
صفحات: 4 5 6 7 8