قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
دانش آموخته دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل .فارغ نگارستان خوشنویسی پروفیسور میمنه گی وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان و افتخار اشتراک در کلاس های خوشنویسی استاد کریم کریمی در مشهد مقدس

مشخصات

موارد دیگر
شاهپور فاخر
466 پست
مرد

دنبال‌کنندگان

(65 کاربر)
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل

" بیدل آهنگت شنیدیم و تو را نشناختیم
ای زفهم آن‌سو به گوشِ من صدایی میرسی"

با توجه به نگرش حسی بیدل درشعر، من به این باورم که برخی ازشعرهای دشوار بیدل به لحاظ درکی آن سوی فهم نه؛ بلکه آن سوتر از فهم اند و مثل صداهای ملکوتی به گوش آدم می رسند؛ اما هرگزبا قوه ی فهمِ فراچنگ نمی‌آیند؛ ولی بر عکس حس می شوند. این صداها شفاف شنیده می شوند؛ اما این صدا ها آن سوتر از فهم ایستاده اند و هرگز تصویرهای شان در آیینه ی ذهن متعارف و فهم معمول، نقش نمی بندند:

" یاران نرسیدند به دادِ سخنِ من
نظمم چه فسون خواند، که گوش همه کر شد"

پس، هنگامی که بیدل صدای آن سوتر از فهم است، این گونه صدا نه در چارچوب توجیهات و تفسیرهای متعارف می گنجد و نه با رابطه های علت و معلولی- به لحاظ متعارف- تعبیر میٍ‌‌‌‌‌‌ شود. صدا چیزی‌ست غیرتجربی و غیرقابل لمس، بدون موجودیت فزیکی که فقط از شمار مقوله های محسوس می تواند باشد.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با سعدی
آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شب‌ست
وان نه بالای صنوبر که درخت رطب‌ست
نه دهانیست که در وهم سخندان آید
مگر اندر سخن آیی و بداند که لب‌ست
آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت
عجب از سوختگی نیست که خامی عجب‌ست
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب‌ست
جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست
نه که از ناله مرغان چمن در طرب‌ست
001.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد
علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند
کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط
ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند
دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را
که مدتی ببریدند و بازپیوستند
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
غزل سبز
*
*
*
*
اي سبزترين فصل خدا! اي سروپا سبز!
اي تاهمه جا، تاهمه جا، تا همه جا سبز!

اي شط ِ پُر از آيينه و آيينه و نور
اي طوطي ِ شفاف ِ به دامان ِ هوا سبز!

اي پيش خدا در تبِ محراب نيايش
- بالاشده شاداب چو دستان دعا، سبز!

اي سبزقبا! عارف سرشار هياهو!
خاموشترين سالكِ بي ريب و ريا سبز!

پيغام گشايش ز لبت درهمه جاري
وَز هرنفس ات بازشده پنجره ها سبز!

در هر قدمي رُسته ز باران پيامت
يك دسته ي طاووس خرامانِ رها، سبز

بر هرچه كه زردي ست، بزن نعره: برو زرد!
بر هرچه كه سبزي ست، بگو: آي بيا! سبز

اي سبز ترين فصل خدا! فصل بهاران!
يك گُستره هم بهر دلِ ما بنما سبزترين
ادامه ...
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
جناب سخا
بياكه گُل بدهيم يار! سنگ بسيار است
سلاح سنگ به دستان جنگ بسيار است
بيا قلم بدوانيم به عرصه ي كاغذ
كه درمساحت اين جا، تفنگ بسيار است
بيا حصار غزالان بي پناه شويم
هلا كه وسعت خيزِ پلنگ، بسيار است
بگو به ماهي رقصانِ بي خيالِ خطر
كه زير دامن دريا، نهنگ بسيار است
درين بساط دغل پيشه گان جاه پرست
عزيز ساده دلِ من! زرنگ بسيار است
بياكه مرهمي بشويم روي زخم داغدلان
كه زخم كهنه ي دل هاي تنگ، بسيار است
نه فرصت است، بياو دقيقه را درياب
كه اتفاق بدِ بي درنگ، بسيار است
ادامه ... 001.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل
"بیدل" بساطِ وهم به‌خود چیده‌ام چو صبح
ورنه زجنسِ هستیِ من هرچه هست، نیست"(بیدل)
هستی انسان در برابر هستی مطلق، هستی "حادث" است؛(حادث ازمنظرفلسفی ویژه گی آن‌چه است که زمانی وجودنداشته وسپس پدیدآمده یا اتفاق افتاده وبرعکس مفهومِ "قدیم" است) یعنی خدا هستیِ قدیم(قدیم ازدیدگاه فلسفه وکلام ویژه گی موجودی است که مسبوق به زمان نیست ،وازنام هاوصفت خداوندبزرگ نیزاست.) در برابر هستی "حادث" است، و در واقع هر گونه هستیی در برابر هستی مطلق، سر انجام به نیستی می انجامد، و انسان نیز هستی منتج به نیستی است که برای خودش مانند صبح که نابود می شود و دوباره پدید می شود، بساط و همی چیده است، یعنی تصور باطلی از هستی دایمی در ذهنش نقش بسته است؛ در حالی که با توجه به مصرع: "ورنه زجنس هستی من هر چه هست،نیست" هیچ چیز ( یا جنسی که متعلق به هستی اوست) هستی مطلق نیست و سر انجام نابود شدنی است.
بیدل با این اشاره، به گونه‌ی غیر مستقیم این نکته را یاددهانی می‌کند که هستی دایمی و مطلق، تنها از آنِ خداوند است، و حیات آدمی در عالم ناسوت، هستی به عاریت گرفته‌یی است که سر انجام پایان می‌یابد و اندیشه‌ی هستی
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
بـَكــَش ذوالفـــقار قلم راكه باز
درِ«خيبر» است و به «حيدر» نياز
هــــله! راهوار سخن آب ده
و قمچين حماسه را تاب ده
كماني بپــــرداز بهـــر نبرد
كه تيرش نخيزد مگر جز ز درد
به زِه اندرآور چنان تير را
كه دوزد بهم، تيغ وشمشير را
كـُـلهْ خودْ، زپولاد ترك هوس
بنه بر سر و سـرمنه پيش كس
رَ جَـز خواهي خواني، قصيده بخوان
وليكن به نام سپـــيده بخوان
تغزل بهل، وز نخستين كلام
بكش تيغ حماسه را از نيام
به تزوير بيني نقابي اگر
فگنده به رخ خيره ي خيره سر
زالياف جرئت ، قبايي بدوز
به بي پردگي پرده هارا بسوز
يكي نعره بركــَش كه صف بشكند
كه شيپور و سـُرنا و دَف بشكند
بكش تيغ افشا وصدپاره كن
ورفع نقاب از دغلكاره كن
پس آنگه به ژوبين بيت الغزل
بكن حمله بر كجروان ِ دغل
ادامه ... 001.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با حافظ
جامم بدست.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
صفحات: 3 4 5 6 7
DB Queries: 78 (0.3937s) | CACHE Queries: 31 (0.0019s) | Script Execution Time: 0.435 | Memory usage: 2.43MB | Server Load Average: 0.02, 0.06, 0.07