قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
دانش آموخته دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل .فارغ نگارستان خوشنویسی پروفیسور میمنه گی وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان و افتخار اشتراک در کلاس های خوشنویسی استاد کریم کریمی در مشهد مقدس

مشخصات

موارد دیگر
شاهپور فاخر
534 پست
مرد

دنبال‌کنندگان

(65 کاربر)
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
.
کاش میشد.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
مو به مو سلسله ی زلف پریشان تو را /در خیال شب تنهایی خود بافته ام
موبه مو سلسله.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
.
عاشق که سرا پای.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
.
001.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
جناب سخا
كوه است و كوه و كوه، ولى كوهكن كم است
تيشه به دست هست، ولى تيشه زن كم است
دنيا به لحظه هاى ضعيفى رسيده است
عالم پُر از شغاد شده، تهمتن كم است
از بس كه خاك، آب عفن نوش كرده است
چيزى كه بوى گل بدهد، در چمن كم است
از ابن ملجم است و يا از ابولولوست
بويى، ولى شميم اويس قَرَن كم است
آيينه هم به حال خودش گريه مى كند
از بس كه جامه ى كه بزيبد به تن، كم است
تنها عنايتى كه همه راضى ايم ازان
عقل است، چون نگفته كسى: سهم من كم است!
گفتم كه: زنده ها چه قَدَر صف كشيده اند؟!
خنيديد مُرده ى كه: عزيزم! كفن كم است!
ادامه ... خندید مرده ی.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
بانو بهار سعید
به زنجيري نمي گنجم که با زولانه مي جنگم
شکست پنجه هاي زور را تا شانه مي جنگم
برايم گوشۀ « محنت سرا» « طاقت سرا» نبود
قفس بشکسته، با معمار اين غمخانه مي جنگم
به زنجیری.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
جناب سخا
سكون تلخ فضا را بيا به هم بزنيم
بيا براى دل خود كمى قدم بزنيم
به روى وسعت آبى آسمان خيال
به اتفاق، غزلواره ى رقم بزنيم
« نماز شام غريبان» گريه آلودى ست
بيا كه خنده كنيم، طبل صبحدم بزنيم
زبان، رسانه ى اظهارمهربانى هاست
نه تازيانه ى خشمى كه باستم بزنيم
ترانه مى شنويم از هزار سوى جهان
اگر كشيده ى نرمى به روى غم بزنيم
روايت است كه« ايام غم نخواهد ماند»
دريغِ ما كه اگر حرف بيش و كم بزنيم
اگرچه دشنه زدن رسم روزگار من است
خلاف رغم رسم زمانه، بيا قلم بزنيم
ادامه ... زبان رسانه ی.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
آتشم در خرمن خاشاک شور و شر زدم
صفحۀ دل را به تار راستی مسطر زدم
زین گلستان تا گلی از عجز من بر سر زدم
در بساط بی نیازی تکیه بر بستر زدم
آسمان را پست دیدم خیمه بالاتر زدم
در پند ناصحان را من به گوش آویختم
تن ز نخوت تاج بر سر داشت خاکش بیختم
خاطر از تشویش دل زد گه به غم آمیختم
دل ز داغ آزرده خاطر بود، خونش ریختم
سینه از ناخن شکایت داشت بر خنجر زدم
تا محبت در دلم نفزود جسمم جان نیافت
تا نشد نبضم جوان اصلاً سر و سامان نیافت
سعی تا در کار نامد بطن خالی نان نیافت
هیچکس بی خدمتی ره بر در سلطان نیافت
صد هما را بال دادم تا پری بر سر زدم
قهار ذوقی
ادامه ... 001.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15