قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
دانش آموخته دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل .فارغ نگارستان خوشنویسی پروفیسور میمنه گی وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان و افتخار اشتراک در کلاس های خوشنویسی استاد کریم کریمی در مشهد مقدس

مشخصات

موارد دیگر
شاهپور فاخر
465 پست
مرد

دنبال‌کنندگان

شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل
" نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی
توز خود نرفته بیرون، به کجا رسیده باشی " (بیدل)
به تعبیر روشن ، مفهوم بیت را این گونه می توان فشرده ارائه کرد : انسانی که در گرو تعلقات خودی ( نفس اماره) باشد ، هرگز به مرحله ی وصل ( رسیدن) به خدا نمی رسد ، زیرا نخستین اصلی که به فلسفه ی وصل به خداوند می انجامد ، از خود بیرون رفتن ، یعنی ترک خودی است . پس با توجه به عدم ترک تعلقات خودی که منجر به ایجاد فاصله وسد در برابر رسیدن انسان به خدا می شود ، گمان رسیدن به خداوند ، گمان خطاست .
با وصف آن که این تعبیر ، تفسیر ساده ای از مفهوم این بیت است ، اما نگرشی که در این ساده گی ژرف ، قابل تامل است ، مساله ی ، " از خود برون رفتن " انسان یا به تعبیر ساده: ترک تعلقات خودی ( نفس) برای رسیدن به خداوند است .
از خود برون رفتن یعنی چه ؟:
همان گونه که در نخست گفته شد ، بیرون رفتن از حوزه ی تعلقات خودی ، به معنی دریدن پرده های حجاب نفس است که انسان در فرایند رسیدن به مرحله ی وصل با خدا ، آن ها را می درد تا با نوعی بی خودی، به اصل وصل ، دست یابد .
" خود" یا " خودی" مساوی به نفس است که انسان را در حوزه
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
سید ضیاالحق سخا
غزلي در اي كاش!
گيسو به دست باد بده، هرچه باد باد!
بسپُر به من، سپندفكندن وان يكاد!
گيسو بده به باد، كه در آسمان شعر
بي تومراهواي غزل مي بَرد ز ياد
آري! بده به باد و بيانداز روسري
بگذار شيخ شهر بگرود به ارتداد!
والله، عطرجنگل گيسوي تو مرا
برده ست تاحوالي ي دشوار اعتياد
سرگشته روي بام تو پرواز مي كند
مثل كبوتري، دل حيرانِ نامراد
اي كاش ميشد آن كه هواخواهِ خسته ات
سر را به شانه هاي تو يك بارمي نهاد!
ادامه ... 11237572_928366703872923_8508085252131930690_n.jpg گیسو بدست باد.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
رازق فانی
با هر دلی که شاد شود شاد می شوم
آباد هر که گشت، من آباد می شوم
در دام هر که رفت ، شریک غمش منم
از بند هرکه رست، من آزاد می شوم
بینم اگر که بال فغان در دلی شکست
من بر لبش نشسته و فریاد می شوم
بااین نبرد سخت که با صخره ها کنم
روزی حریف تیشه ء فرهاد می شوم
تا خوبتر بیان کنم ای زنده گی ترا
طبع خیام و خامهء بهزاد می شوم
چون بوی گل، که گاه شگفتن شود پدید
من از میان شعر خود ایجاد می شوم
فانی به پای هیچ کسی خم نشد سرت
آخر من از غروز تو برباد می شوم
ادامه ... raziq_fani.5..JPG
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
رازق فانی
با هر دلی که شاد شود شاد می شوم
آباد هر که گشت، من آباد می شوم
در دام هر که رفت ، شریک غمش منم
از بند هرکه رست، من آزاد می شوم
بینم اگر که بال فغان در دلی شکست
من بر لبش نشسته و فریاد می شوم
بااین نبرد سخت که با صخره ها کنم
روزی حریف تیشه ء فرهاد می شوم
تا خوبتر بیان کنم ای زنده گی ترا
طبع خیام و خامهء بهزاد می شوم
چون بوی گل، که گاه شگفتن شود پدید
من از میان شعر خود ایجاد می شوم
فانی به پای هیچ کسی خم نشد سرت
آخر من از غروز تو برباد می شوم
ادامه ... با هر دلی.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل:
"بیدل" بساطِ وهم به‌خود چیده‌ام چو صبح
ورنه زجنسِ هستیِ من هرچه هست، نیست"(بیدل)
هستی انسان در برابر هستی مطلق، هستی "حادث" است؛(حادث ازمنظرفلسفی ویژه گی آن‌چه است که زمانی وجودنداشته وسپس پدیدآمده یا اتفاق افتاده وبرعکس مفهومِ "قدیم" است) یعنی خدا هستیِ قدیم(قدیم ازدیدگاه فلسفه وکلام ویژه گی موجودی است که مسبوق به زمان نیست ،وازنام هاوصفت خداوندبزرگ نیزاست.) در برابر هستی "حادث" است، و در واقع هر گونه هستیی در برابر هستی مطلق، سر انجام به نیستی می انجامد، و انسان نیز هستی منتج به نیستی است که برای خودش مانند صبح که نابود می شود و دوباره پدید می شود، بساط و همی چیده است، یعنی تصور باطلی از هستی دایمی در ذهنش نقش بسته است؛ در حالی که با توجه به مصرع: "ورنه زجنس هستی من هر چه هست،نیست" هیچ چیز ( یا جنسی که متعلق به هستی اوست) هستی مطلق نیست و سر انجام نابود شدنی است.
بیدل با این اشاره، به گونه‌ی غیر مستقیم این نکته را یاددهانی می‌کند که هستی دایمی و مطلق، تنها از آنِ خداوند است، و حیات آدمی در عالم ناسوت، هستی به عاریت گرفته‌یی است که سر انجام پایان می‌یابد و اندیشه‌ی هستی
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
«نجیب بارور»
دیشب که با پیراهنت هم‌ساز رقصیدیم
مثل دو قمری در قفس، هم‌راز رقصیدیم
دنیای ما، ویران‌تر از دنیای آدم بود
با هفت پُشت عشق، عالم‌باز رقصیدیم
مثل ستاره، مثل شب، خاموش در صحرا
در وادی چشم‌ تو بی‌آواز رقصیدیم
بیگانه‌تر از خویش، سرگردان‌تر از دریا
بی‌آرزو در صبحِ چشم‌انداز رقصیدیم
زانوبه‌زانو آیه می‌خواندیم از مهتاب
دیشب که با چشم شقایق‌ساز رقصیدیم
از عشق می‌گفتیم، ما از عشق می‌خواندیم
این‌گونه هستی را پُر از پرواز رقصیدیم
دیشب که با.jpg 10313467_1541670786070727_8099761607913052780_n1-300x273.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
خطاط که طرح قد و بالای تو ریخت
با کلک هنر نقش دل آرای تو ریخت
از باده عشق در رگ نستعلیق
یک خامه سرشت و روی زیبای تو ریخت
شهید قهار عاصی
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل:
"نشاطِ طبع در ترکِ تکلُف بیش می‌باشد
به خاک از فرشِ زرّین، طفل رنگین‌تر کند بازی"(بیدل)
"ترکِ تکلُّف"، اشاره به "ترکِ تعلقاتِ نفسانی"(البته ترکِ نفس امّاره) و ساز و برگ‌های ناشی از این تکلف است.
بر بنیاد آنچه اشاره شد، نیای معانی (بیدل) می‌گوید: نشاطِ طبع - که می‌تواند کنایه از نشاط ِ روحِ آدمی باشد- از ترکِ تکلف ( ترکِ ساز و برگ وابسته به جهانِ مادی ) به وجود می آید؛ زیرا طبیعتِ (سرشت) آدمی مانند کودک که رنگِ تکلف نمی‌پذیرد، بیشتر از فرش زرّین که (نمادی از ساز و برگ این تکلف می‌تواند تلقی شود) در هنگام بازی، باخاک آمیزش دارد تا با فرش زرّین که اشاره به ساز و برگِ تعلقاتِ دنیای مادی است.
افزون بر مفهومِ روشنی که در دل این بیت موجود است، تشبیه"طبع" به
"طفل" و قرینه سازی موضوعی میان " نشاطِ طبع" ،" طفل" ، "خاک" و" بازیِ" کودک بر روی خاک، بسیار چشمگیر و جذاب است.
از سوی دیگر، توجه به پیوند مفهومی میانِ "خاک" و"طفل" (که نمادی از انسان است) با توجه به سرشتِ خاکی آدم در فرایند تولد و مرگ و سپس بازگشت دوباره به بطنِ خاک، اشاره های فلسفی قشنگی را با رویکردِ شاعرانه در بیت افاده
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
صفحات: 13 14 15 16 17
DB Queries: 75 (0.3486s) | CACHE Queries: 41 (0.0025s) | Script Execution Time: 0.391 | Memory usage: 2.42MB | Server Load Average: 0.41, 0.39, 0.3