قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
دانش آموخته دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل .فارغ نگارستان خوشنویسی پروفیسور میمنه گی وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان و افتخار اشتراک در کلاس های خوشنویسی استاد کریم کریمی در مشهد مقدس

مشخصات

موارد دیگر
شاهپور فاخر
468 پست
مرد

دنبال‌کنندگان

(65 کاربر)
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
درود بر استاد" لایق شیرعلی" سخن‌ورِ تاجیک از بهرِ این دو خوشه شعرش:
" در این دنیا که مردانش عصای کور می‌دزدند
منِ نادانِ زودباور حقیقت جست‌و‌جو دارم "
دراین دنیا.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل:
"جسم گرشد خاک بیدل، رفعِ اوهامِ دویی‌ست
شخص از آیینه گُم کردن چه نقصان می‌کند" (بیدل)
"خاک شدن جسم" که اشاره ی صریح به مرگ است و توصل به عالمِ هستیِ مطلق (خداوندج) در نگره های متعدد شاعرانِ عارف و عارفانِ شاعر مانند: سنایی، عطار - و به ویژه در اندیشه ی خداوندگارِ بلخ مولانا جلال الدین محمد- بارها مطرح شده است.
از دیدِ عارفان، هستیِ انسان در عالمِ مادی (دنیا) زندانی نفس امّاره است، و در واقع حیاتِ انسانی در دنیای مادی، زندانی و در بندِ دنیا است؛ یعنی به بیانِ روشن، دنیا، زندان و سدی برای وصلِ انسان در برابر خداوند پنداشته می شود؛ از این رو از دید این گونه عارفان، مرگ (خاک شدن جسم) نقطه ی تکامل انسان برای اتصال به هستیِ کُل (خداوند) است که روح به جاودانگیِ مطلق می رسد و هستیِ انسان به ابدیت می پیوندد.
با توجه به این توجیه، بیدل می گوید: جسمِ آدمی اگرخاک شد، اوهامِ ناشی از دویی( یا دوگانگی که محصول نفس آدمی دانسته می شود)، رفع و از بین می رود و شخص که خودش را در آیینه ی نفس دوگانه می بیند، این دوگانگی و دو بینی را از دست می دهد و با گُم کردن آیینه ی نفسِ دویی، به وحدتِ کُل
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
حافظ و عاشورا
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
ادامه ... در زلف چون کمندش.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
هر نقطه‌ی پایانی، سرآغازِ جمله‌ی دیگری‌ست
ما، پیوسته در خیالاتِ مان مصرف می‌شویم...و یک‌روز ناگهان متوجه می‌شویم که مانندِ نقطه در پایانِ خطیم؛ اما بی‌خبر از این که هر نقطه‌ی پایانی، سرآغازِ جمله‌ی دیگری‌ست...
12088598_894014340654134_1046553386239672446_n.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با بیدل:
"مصرعِ فكرِ بلندِ بيدلم"؛ امّا چه سود
بي‌دماغي‌هاي فُرصت، نارسايم بسته است"(بیدل)
يكي از رويكردهاي توجه مخاطبان به شعر بيدل، شكوه‌ی شاعرانه‌ی شاعر از روزگار و بازتاب نگرش نوستالژيك (حسرتبار) در شعر است.
شكوه از روزگار، باتوجه به این‌كه يك رويكرد تازه و نگاه متفاوت در حوزه‌ی شعر فارسي نيست؛ اما ويژه‌گي ديد بيدل در قرائت و دريافت اجتماعي اين مسأله از روزگار، ويژه‌ی خودش است؛ نا سپاسي روزگار و جهلِ حاكم بر محيط (بي دماغي هاي فرصت) و نا رسابستن "مصرعِ فكرِ بلندِ بيدل"؛ از شمار مواردي‌ست كه ظرفيت معنايي آن، به يك رويكرد نوستالژيك جمعي مربوط است؛‌از اين رو شعر بيدل، افزون بر بازتابِ تجربه‌ی فردي، بازتابِ تجربه‌ی جمعی نيز است.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
زنده یاد داکتر رازق فانی
...........................................................................
خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها
چه شادیها خورد بر هم چه بازیها شود رسوا
یکی خندد ز آبادی، یکی گرید ز بربادی
یکی از جان کند شادی، یکی از دل کند غوغا
چه کاذب ها شود صادق، چه صادق ها شود کاذب
چه عابد ها شود فاسق، چه فاسق ها شود ملا
چه زشتی ها شود رنگین چه تلخی ها شود شیرین
چه بالا ها رود پائین، چه سفلی ها شود علیا
عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد
وگرنه بر زمین افتد ز جیب محتسب مینا
شبی در کنج تنهائی میان گیریه خوابم برد
به بزم قدسیان رفتم ولی در عالم رؤیا
درخشان محفلی دیدم چو بزم اختران روشن
محمد(ص) همچو خورشیدی نشسته اندران بالا
روان انبیاء با او، علی شیر خدا با او
تمام اولیاء با او همه پاک و همه والا
ز خود رفتم در آن محفل تپیدم چون تن بسمل
کَشیدم ناله ای از دل زدم فریاد واویلا
که ای فخر رسل احمد برون شد رنج ما از حد
دلم دیگر به تنگ آمد ز بازی های این دنی
زند غم بردلم نشتر ندارم صبر تا محشر
بگو با عادل داور بگو با خالق یکتا
چسان بینم که نمرودی بسوزاند خلیلی را
چسان بین
ادامه ...
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
به شهروندِ شعرِ پارسی؛ حافظِ بزرگ:
***
دلت "بلخ" و "خجندِ" پارسی است
همیشه شهروندِ پارسی است
گهی در بلخ باشی، گاه "شیراز"
زبانت مثلِ قندِ پارسی است
جاویدفرهاد
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
یاددهانی:
"عقل در مثنوی" کتابی‌ست از علّلامه"محمد تقی جعفری" در جُستارِ مولوی‌شناسی.
این کتاب ارزشمند، به بررسی "عقل" از دیدگاهِ خداوندگارِ بلخ می‌پردازد و تفاوت میانِ عقلِ جزییِ نظری و عقلِ کُل را از منظر مولوی، مشخص می‌سازد.
رازِ جذابیت این اثر آنست که بسیاری ا‌ز گره‌های تناقض نمایی(پارادوکس) در ذهنِ مخاطبان مولوی را با تفکیکی که نویسنده در جُستار عقل‌شناسی از چشم اندازِ مولوی مطرح می‌سازد، به گونه‌ای باز می‌کند.
خواندنِ این کتابِ جذاب را به همه عزیزان - به ویژه برای مولوی دوستان - پیشنهاد می‌کنم. باقی بقای تان.
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
صفحات: 9 10 11 12 13
DB Queries: 64 (0.8646s) | CACHE Queries: 34 (0.0076s) | Script Execution Time: 0.994 | Memory usage: 1.36MB | Server Load Average: 0.5, 0.42, 0.3