قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
گروه خوشنویسان خارج از ایران .
این خوشنویسان که در خارج از میهن عزیزمان زندگی میکنند میتوانند آثارشان را در این گروه به اشتراک بگذارند .

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کلک خیال خارج از ایران

گروه عمومی · 13 کاربر · 161 پست

ارسالهای کلک خیال خارج از ایران

شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
زبان مادری و روز زبان مادری همیشه برپا باد.
اندیشه را زبان گواراست پارسی
هر واژه یک نگینه ی گویاست پارسی
از هر دهن ز بس که دل‌انگیز می‌چمد
گویی سروش بردن دل‌هاست پارسی
شب‌ها نیوشه، کودک گهواره ی مرا
شیرینی ترانه ی فرداست پارسی
برخاست از «دهار» و فرا رفت هر کنار
بس پهنه را ادبکده آراست پارسی
آوازه‌ساز بلخ و سمرکند و دامغان
شیراز و غزنه، توس و هریواست پارسی
فردوسی و سنایی و عطار و مولوی
حافظ، فروغ و رابعه ی ماست پارسی
از روزگارحنظله تا روزگار من
آموترین سروده ی دریاست پارسی
پیشینه ی ترا ز چه آغاز سر نهم؟
زیرا هزاره‌هاست که برپاست پارسی
نازم به یادگار نیاکانی‌ام، نگر
پیداست هر چکامه که زیباست پارسی
برگیزه ی شناسه ی من، وخش چامه‌ام
ای خوش که سرزمین مرا خاست پارسی
پرپر کنم درود، «بهارِ سعید» را
در پیش پا اگر که پذیراست پارسی
بهار سعید
ادامه ... گویی سروش.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
خوشا روزى كه...
چراغى داشتيم كم سو اگرچه، ليك از ما بود
و روزى داشتيم روشن و يا تاريك، از ما بود
سفر با ساز دل همراه بُود و ساربان از ما
و مقصد هم اگر بُد دور يا نزديك، از ما بود
نمى كرديم حوالت ناروايى را به اين و آن
اگر بد بُود از ما بود و يا گر نيك، از ما بود
كنار چشمه ى صاف تفاهم، آب مى خورديم
ده از ما، خيمه از ما، چشمه از ما، خيك ازما بود
گلوى ما هران چه مى سرود از خشم يا شادى
صداى ما براى نفرت و تبريك، از ما بود
كنون، در شاهراهِ عاريت، لنگيده مى ناليم:
خوشا روزى كه خاكى جاده ى باريك، از مابود!
کنار چشمه.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
چه خوانده ای که به افسانه خواب می سوزد
ستاره در نگه ی ماهتاب می سوزد
شکسته گی به تن آبگینه می تازد
به دست تیشه ستون های تاب می سوزد
چه آب می کشم ازچاه روز های سیاه
که گر به تاک بریزی شراب می سوزد
نخوانده ای که زمین عاشقانه میماند،
زمان ولیک به صد ها شتاب میسوزد؟
بیا دوباره بگو ای صداقت فریاد
که: شب سحر نشده، در سحاب می سوزد
ببین چه دسته ای از واژه های تر دارم
بخوان وگر نه همه بی کتاب می سوزد
به بال چلچله ها آیت امید دمد
غرابه های صدای غراب می سوزد
بهار چشم تو تا میکند عبور از من
سکوت می شکند اضطراب میسوزد
شکوه نام ترا میبرم به فردایم
که آشیانه به شهرسراب می سوزد
شهاب واره مرا در نگاه شب ننویس
به سایه ها که منم آفتاب میسوزد
ادامه ... بدست تیشه.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
نجیب بارور
با سر مغرور بشکن سنگ استبداد را
شاد کن با ایستادن خاطر اجداد را
طرح دیگر ریز و ما را از اساسِ تازه گو
تا فرو ریزیم با هم این ستم‌بنیاد را
در خیال سرکش ما واژه‌ی تسلیم نیست
بر کن از بُن بار دیگر ریشه‌ی بیداد را
دیگر از خاموشی ممتد برون آ، هم‌وطن!
صدزبان بگشای سوی گوش شان فریاد را
دامن صحرا بگیر و رهنوردی پیشه‌ کن
زنده کن در هستی توفان خیزش، باد را
کج‌کلاهی کن که در قاموس هندوکش‌زمین
نیک می‌دانند مردم ارزش شمشاد را
با پیام روشنی، بر جنگ تاریکی برو
آشنا با نور گردان، جغد مادرزاد را
در مصاف کوه، یا بن‌بست از خاطر مبر:
تیشه، -آن شیرین‌ترین انگیزه‌ی فرهاد را-
نه بگو بر نوکر زنجیرباور، نه نه!
ننگ آید از قفس این ملت آزاد را
ادامه ... تا فروریزیم با هم.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
گفتم که عاشقانه سرایم نمیشود/ازین فضای تلخ برآیم نمیشود
گفتم عاشقانه.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
پس از سکوتِ خدا غزلی زیبا از جاوید فرهاد
یک‌ روز غصه‌های تو آدم تکیدنی‌ست
این گَرد از خیالِ تو یک‌دم تکیدنی‌ست
این خاکِ ناشیانه‌ی نفرت به یُمنِ عشق
از چهره‌ای نجابتِ عالم تکیدنی‌ست
ای گُل! هزار مرتبه گفتم : صبور باش
آخر به برگ‌های تو شبنم تکیدنی‌ست
از آسمانِ ابری یک شعر در سکوت
بارانِ شاعرانه‌ای نم نم تکیدنی‌ست
در یک پِگاهِ روشنِ لبریز از امید
تصویرِ زنده‌گانی مبهم تکیدنی‌ست
انسان! پس از سکوتِ خدا در هوای ما
چیزی شبیه حادثه کم کم تکیدنی‌ست
یک روز غصه های.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
با من بمان که بودن با من همیشه نیست /بودن گذشتنی ست نبودن همیشه گی ست
با من بمان.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
شعر از سخا
وقتى كه تير را بشود با كمان كشيد
حيف است اين كه دست ز تير و نشان كشيد:
گرگى ست پيش روى اگر، سنگ و چوب هست
بى عرضه گيست واهمه را در فغان كشيد
اى در هواى مائده ى لطف آسمان!
تا كى اميد معجزه ى مى توان كشيد؟
وقتى كه پا و شانه و دستِ جوان، هست
آخر چرا كه منت هر ناجوان كشيد؟!
برشانه هاى زخم، نشايد دگر كه سنگ
بهر بناى كاخ، به اين و به آن كشيد
بايد كه رسم تازه ترى، با"مَدادِ" سرخ
بر لوحه ى ملوَثِ زشت زمان كشيد
ضحاك ماردوش اگر مغز مى خورد
با پتك كاوه اش بتوان از ميان كشيد!
دندان كِرم خورده ى پوسيده را به زور
بايد كه بى درنگ ز جوف دهان كشيد
ادامه ... بی عرضه.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
صفحات: 3 4 5 6 7