قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
گروه خوشنویسان خارج از ایران .
این خوشنویسان که در خارج از میهن عزیزمان زندگی میکنند میتوانند آثارشان را در این گروه به اشتراک بگذارند .

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کلک خیال خارج از ایران

گروه عمومی · 13 کاربر · 161 پست

ارسالهای کلک خیال خارج از ایران

شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
بانو بهار سعید
به زنجيري نمي گنجم که با زولانه مي جنگم
شکست پنجه هاي زور را تا شانه مي جنگم
برايم گوشۀ « محنت سرا» « طاقت سرا» نبود
قفس بشکسته، با معمار اين غمخانه مي جنگم
به زنجیری.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
جناب سخا
سكون تلخ فضا را بيا به هم بزنيم
بيا براى دل خود كمى قدم بزنيم
به روى وسعت آبى آسمان خيال
به اتفاق، غزلواره ى رقم بزنيم
« نماز شام غريبان» گريه آلودى ست
بيا كه خنده كنيم، طبل صبحدم بزنيم
زبان، رسانه ى اظهارمهربانى هاست
نه تازيانه ى خشمى كه باستم بزنيم
ترانه مى شنويم از هزار سوى جهان
اگر كشيده ى نرمى به روى غم بزنيم
روايت است كه« ايام غم نخواهد ماند»
دريغِ ما كه اگر حرف بيش و كم بزنيم
اگرچه دشنه زدن رسم روزگار من است
خلاف رغم رسم زمانه، بيا قلم بزنيم
ادامه ... زبان رسانه ی.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
آتشم در خرمن خاشاک شور و شر زدم
صفحۀ دل را به تار راستی مسطر زدم
زین گلستان تا گلی از عجز من بر سر زدم
در بساط بی نیازی تکیه بر بستر زدم
آسمان را پست دیدم خیمه بالاتر زدم
در پند ناصحان را من به گوش آویختم
تن ز نخوت تاج بر سر داشت خاکش بیختم
خاطر از تشویش دل زد گه به غم آمیختم
دل ز داغ آزرده خاطر بود، خونش ریختم
سینه از ناخن شکایت داشت بر خنجر زدم
تا محبت در دلم نفزود جسمم جان نیافت
تا نشد نبضم جوان اصلاً سر و سامان نیافت
سعی تا در کار نامد بطن خالی نان نیافت
هیچکس بی خدمتی ره بر در سلطان نیافت
صد هما را بال دادم تا پری بر سر زدم
قهار ذوقی
ادامه ... 001.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
اى گمرهان ياوه!از جناب سخا
فرضن كه راه راست،
ولى بار تان كج است!
يا بار اگر درست،
ولى كار تان كج است!
هرگز به نيمِ راه ثريا نمى رسد
وقتى كه خشت اول ديوار تان كج است
زود است ناگهان كه فروريزد اين بنا
چون نقشه ى مزخرف معمار تان كج است
بى آبرو شديد و خجالت نمى كشيد
اى حلقه ى كه شمله ى دستار تان كج است!
سرشار و بى خيال، كجا مى دويد؟ هان!
اى گمرهان ياوه كه افسارتان كج است!
چون لاشخوار در پى مردار مى پريد
آيينه هم نگفت كه منقار تان كج است؟!
تاكى غلام و حلقه به گوشيد؟! واى تان!
والله قصد و نيت بادار تان كج است
هرگز، به هيچ وجه به مقصد نمى رسيد
اين گونه تا كه نحوه ى رفتار تان كج است
ادامه ... آیینه هم نگفت.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
چو آمدى دل بيمار از توان بردى
چه دلفريب نشستى چه مهربان بردى
دم بهار به انگشت خنده بشگفتى
خزان رنگ گل از ياد باغبان بردى
به آسمان نگاهت ستاره ميرقصيد
از آن نگاه مرا سوى آسمان بردى
بيك خرام كه در دشت لاله كاريدى
رم نگاه زچشمان آهوان بردى
بلوت چشم تو در جام ديده ميباليد
غريو ميكده از ياد ميكشان بردى
چنان به حجله چشم تو وسمه خوابيده
كه دلكشى ز نگاه پريوشان بردى
نگاه خويش پى غارت دل "نصرت"
چه قيمت عرضه نمودى، چه رايگان بردى
"مهدى نصرت"
ادامه ... چنان به حجله.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
بانو دکتر نکهت دستگیرزاده
دردی به خشت خسته ی دیوار زنده است
درد عظیم فاصله، ای یار زنده است
یک خط مرا ز چشم تو بنهفته سالها
اما تپش به خواهش دیدار زنده است
سر ها به روی سایه ی دیروز خم شده
فردا به ریشه های سپیدار زنده است
بی حاصلی صدای کویر است و خشکسار
وقتا گلوی خاطره از خار زنده است
با دست های بسته ، به تاجی نهاده سر
از هست نیست گونه ی شان، دار زنده است
پیکی از انتهای سلامت رسیدنیست
امروز اگر تَوَهُم بیمار زنده است
ما از صدای روشن خورشید تازه ایم
در بود ما سپیده ی بیدار زنده است
ما مهره های سبز غروریم روز را
رودیم کز تداوم و تکرار زنده است
ادامه ... سر ها به روی.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه/روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک عمر.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
ما را به جرم کفر و مسلمان نکُشته‌اند
ما را به پاس حرمت قرآن نکشته‌اند
در سر هوای بندگیِ کس نداشتیم
باور به ایستادگیِ خس نداشتیم
این سرو را به پاس بلندی بریده‌اند
آنان که در تمدن ما پاک ریده‌اند
ما تیکه‌دار مذهب دونان نبوده‌ایم
از راه دین که در طلب نان نبوده‌ایم
ما پیروان "جان و خرد" را نخواستند
جهال تخم کینه در این خطه کاشتند
شمشیر شان به نام خدا سر بریده است
این‌گونه دین شان به سراسر رسیده است
ما وام‌دار بیهق و ساسان و خاوران
ما رهروان منطق بلخیم و سیستان
در کیش ما به جز غم انسانیت نبود
فرهنگ ما عجین که به حیوانیت نبود
آزاده بوده‌ایم به هر فکر و کیش خود
درویش شاه بود در این خاک پیش خود
عرفان ما طلیعه‌یی از صلح داد بود
دل‌های ما به لطف خداوند شاد بود
آنان که از جهالت شان داغ و ننگ بود
در فطرت قبیله‌ی شان کُشت و جنگ بود
از لطف سوس‌مار به شاهی رسیده‌اند
از نفت بی‌کران به تباهی رسیده‌اند
از نام دین تجارت شان بیش‌تر شده
این مار گنده در بدنم نیش‌تر شده
اینان که از قبیله‌ی نمرود بوده‌اند
در آتش خلیل زمان دود بوده‌اند
ابلیس را به کعبه‌ی خود راه داده‌اند
در دست‌های منکر دین ماه داده‌اند
از ما
ادامه ... شمشیر شان.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15