قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران
گروه خوشنویسان خارج از ایران .
این خوشنویسان که در خارج از میهن عزیزمان زندگی میکنند میتوانند آثارشان را در این گروه به اشتراک بگذارند .

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کلک خیال خارج از ایران

گروه عمومی · 13 کاربر · 147 پست

ارسالهای کلک خیال خارج از ایران

شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
داکتر حمیرا نکهت دستگیرزاده
چشم خورشید باز میخواند روز های ترا به مهمانی
روزهای ترا صدا کرده آسمان بلند- پیشانی
دست بر روی دست باز منه چشم فرصت به دست های تو است
نشود نا امید راه زند گم شود با تو در پشیمانی
باد ها در سفر پریشانند سنگ ها خسته از نشستن ها
آب ها در غریو رفتن ها : شعر های بلند دیوانی
دست بر روی دست باز منه اینهمه سنگ بودن و ماندن؟
چشم های مرا چراغ بساز در شب تیره ی بیابانی
باز کن بند لحظه هایت را از سیاهی ممتد تکرار
ای درآورده بر صدا واژه ، ای ز تو واژه در غزل خوانی
باور عشق در صدایت هست عشق در لای پلک هایت هست
دیده تا وا کنی چمن سارم ورنه پاییزم و زمستانی
می تپم در هوای بودن ها با تو از عاشقی سرودن ها
رو به خورشید در گشودن ها تو در آیینه عشق را مانی
ابر سر گشته است و آویزان، ماه- تنها ، غریب، سرگردان
آسمان ابر و ماه را هجران تو مرا از بهشت میرانی
چشم هایم پر از صدای تو اند دستهایم پر از دعای تو اند
شعر هایم همه برای تو اند که مرا بی دریغ میدانی
ای همه بودنم غزل سارت غزل تازه ام به دیدارت
واژه ها در نگات می تابند تو مرا باز تاب تابانی
ادامه ... چشم خورشید باز.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
سالهای قبل بزرگان سایت کمی فعال تر بودند به مناسبت های مختلف جشنواره میگذاشتن و من بدون جشنواره این خط را برای رمضان نوشتم
آنکه از فرط گنه ناله کند زار کجاست؟
آنکه زاغیار برد شکوه بر یار کجاست
باز ماه رمضان آمد و بر بام فلک
می زند بانگ منادی که گنه کار کجاست
میزند بانگ.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
يكى از غزليات عرفانى داکتر فاضل نصرت
زمين تا لامكان
من آن شراب جنتم، كز من ترا مستى بود
پيمانه ات پُر ميكنم، چون از منت هستى بود
اى يار ظالم، بر خودت، ظلمى مكن بى من روا
كين در گشوده بررخت، از "خود" چو برجستى بود
بيگانهٰ عالم شدى، در هر كجا در غم شدى
زان چون نديدى هر دمى، مستى چو پيوستى، بود
اين را شنيدى كز زمين، تا لامكان راهى مجو
كانجا برين "براق" راه، باخيزى و جستى بود
ميخواهمت مستى كنى، مستى نه، بد مستى كنى
خالى نميماند زمن جامى كه در دستى بود
تا خواهمت عقلت دهى، از صد بلا ميخوانمت
غرق شرابت، ايمنى، از آب و از شستى بود
من مى ندانم مست خود، تا جام ميخواهى زمن
مستيىِ من اندم ترا، كين جام بشكستى، بود
مصلوب از پيمانه اش، سر ميكشد جامى بدِل
كان شاهِ شيرين، خوش سخن، عقلت چو بربستى بود
ادامه ... خالی نمیماند زمن.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
شعر از سید ضیالحق سخا
صدایم کن که دلتنگم
به چشمان زلال تو تماشا میکنم خود را
من ِ گمگشته در چشم تو پیدا میکنم خود را
هرازگاهی به لبخندی سراغم میکنی؟! کافیست
_ ریاضت میکشم _ باشد، تسلا میکنم خود را
صدایم کن که دلتنگم، جدا از هرچه آهنگم
چنان دلتنگ ِ دلتنگم که حاشا میکنم خود را
قرائت کن مرا: متنی پُر از ایهام وابهامم
که من با لهجه ی نرم تو معنا میکنم خود را
اگر رودی من آهنگت، اگر کوهی گـُلِ ِ سنگت
وگرساحل شوی ، با دیده دریا میکنم خود را
کجابردی مرا ازمن؟ که دیگر نیستم، ای زن !
بده بازم مرا، از تو تقاضا میکنم خود را
ادامه ... 002.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
.......
تا بجایی رسی.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
منتظر نقد بزرگوارانم
آری از قسمت.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
عشقری
این غم بی حـیـــا مرا باز رهــــــا نمی کند
از غم و ناله های من هیچ حـیـــا نمی کند
گشته ز ناله نــای من خوشتر از گلوی نی
ناله اثـر نمی دهـد نـای نَــــــــــوا نمی کند
رفـتـه و مـیــــرود هنوز هر کی به هـــر کجا
تکـیـه به زندگی مکن عُـمــر وفــا نمی کند
گفت همنی آه ترا گـریـه ز چیست گفتیش
آنچه که اشک می کند آب بـقـــا نمی کند
تکیه به زندگی مکن.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
شاهپور فاخر
شاهپور فاخر
امروز با خداوندگار بلخ
ز همراهان جدایی مصلحت نیست
سفر بی‌روشنایی مصلحت نیست
چو ملک و پادشاهی دیده باشی
پس شاهی گدایی مصلحت نیست
شما را بی‌شما می‌خواند آن یار
شما را این شمایی مصلحت نیست
چو خوان آسمان آمد به دنیا
از این پس بی‌نوایی مصلحت نیست
در این مطبخ که قربانست جان‌ها
چو دونان نان ربایی مصلحت نیست
بگو آن حرص و آز راه زن را
که مکر و بدنمایی مصلحت نیست
چو پا داری برو دستی بجنبان
تو را بی‌دست و پایی مصلحت نیست
چو پای تو نماند پر دهندت
که بی‌پر در هوایی مصلحت نیست
چو پر یابی به سوی دام حق پر
که از دامش رهایی مصلحت نیست
همای قاف قربی ای برادر
هما را جز همایی مصلحت نیست
جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی
در این جو آشنایی مصلحت نیست
خمش باش و فنای بحر حق شو
به هنبازی خدایی مصلحت نیست
ادامه ... زهمرهان جدایی.jpg
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنابیا
صفحات: 13 14 15 16 17